به "یک پارس" خوش آمدید.

کاربران تگ شده

صفحه 14 از 14 نخستنخست ... 4121314
نمایش نتایج: از شماره 131 تا 138 , از مجموع 138
  1. #131
    TxTuR آنلاین نیست.
    حرفه ای

    كبوتر هاي اطلسي عادت دارن به بي كسي
    تاریخ عضویت
    Jun 2011
    محل سکونت
    تبريز--شهر اولين ها
    سن
    21
    نوشته ها
    8,525
    پسند شده های دریافتی
    296
    پسند شده های ارسالی
    344

    آنتی ویروس شما سیستم عامل کامپیوتر شمامرورگر شما

    جنسیت شما ؟ حالت من

                         شهرت :5153


    ویترین مدال ها

    پیش فرض

    تبلیغات


    -نه راحت باش.
    - فکر ميکردم اذيت شي،اخه سينا سيگاري قهاري بود.
    پوزخندي زدم و گفتم:
    سينا اصلا سيگار نمي کشيد.
    شا نه اي بالا انداخت و در حاليکه سيگارش رو زير پا له ميکرد گفت:
    -لابد بعد از ازدواج با تو،ترک کرد چون اون سالهايي که من امريکا بودم،هروقت مي ديدمش سيگار زير لبش بود.
    با اينکه از شنیدن اين موضوع راجع به سينا تعجب کرده بودم،اما به روي خودم نياوردم و با کنايه گفتم:
    -در عوض تو بعد از ازدواج سيگاري شدي!
    - نمي دونم، شايد.
    سپس به ساعتش نگاه کرد و با کلا فگي گفت:
    -چرا نمياد،اه دير شد ديگه.
    بعد هم شروع به گرفتن شماره اي کرد و در حين اينکه با تلفن همراهش حرف ميزد،فهميدم مخاطبش غزاله است که داشت بهش غر ميزد چرا دير کرده.
    هنوز تماسش تموم نشده بود که بهنام اومد بيرون ،نفس اسوده اي کشيدم و داشتم ميرفتم داخل که گلي و غزاله هم اومدند.لبخندي به ان دو زده و روبه بهنام گفتم:
    -دير کردي؟
    -خداروشکر خاطرت عزيز بود،وگرنه نمي اومدم.
    - راست مي گه،دلش نمياد از سپيده دل بکنه.
    - تو که عقده اي نبودي گلي جون،چشم نداري ببيني هواي زنم رو دارم.
    - برو زن ذليل ،کم مياري به من وصله عقده اي مي چسبوني ،خوبه همه فاميل مي دونن شهاب براي من مي ميره.
    - خب،بايد بميره،تو از سر اون خيلي زيادم هستي.
    - تو چقدر حسودي بهنام!چشم نداري ببيني شوهرم تپلي و بامزه است،من عاشق همين چاقيشم.
    -برو بابا،اصلا لياقت نداري ادم ازت تعريف کنه.حيف من که بهت ارزش دادم و گفتم از سر شهاب زيادي ،حالا که اينطور شد حسابي اون تپل ،بامزه و دوست داشتني رو حفظ کن.اگه اون نبود،کي ميامد تورو بگيره؟
    - برو خداروشکر پري اينجاست ،وگرنه ضايعت مي کردم.
    - اخ بميرم،اينجوري که شرمنده ات ميشم.
    ديگه حوصله ايستادن و مشاهده ي کل کل کردن اونا رو نداشتم،با غزاله خداحافظي کوتاهي کردم و روبه فرزاد سري به علامت خداخافظي تکان داده و داخل شدم،هنوز به وسط حياط نرسيده بودم که صداي اژير ماشين پليس و متعاقب اون صداي بهنام که گفت،بيا نادين اومد رو شنيدم.
    من برگشتم و بهنام رفت داخل خونه،با اينکه دوست نداشتم مقابل فرزاد باهاش صحبت کنم اما برام جالب بود،بعد از شش سال مي ديدمش.
    با ديدن نادين که داشت با بچه ها سروکله مي زد،براي اولين بار طي دوماه گذشته احساس خوبي بهم دست داد،با خوشحالي نگاهش کردم و تا منو ديد،بچه ها رو رها کرد و به طرف من اومد .درحاليکه چشماش از ديدن من برق مي زد با طعنه گفت:
    -چه عجب،خانم بيدار شدن،ظهر اومدم خواب بودي.
    لبخندي بهش زدم،احساس کردم چقدر عوض شده!لباس فرم تو تن کرده بود ،توي تاريکي مي تونستم تارهاي سفيد رو توي موهاش ببينم.با طعنه گفتم:
    -اتفاقا بيدار بودم،از قصد نيومدم ،تلافي شش سال پيش که نيومدي فرودگاه رو در بيارم.
    -نادين بدون توجه به نگاه خيره اي بقيه گفت:
    -اينو باش،چه خودش رو تحويل گرفته،فکر کردي نميرم ماموريت که چيه؟خانم ميخواد بره امريکا ،بيام بدرقه اش.
    از ته دل خنديدم و گفتم:
    -همين ماموريت ها رو مي ري که پيرمرد شدي و هنوز مجردي!
    - چه کنم ديگه،خاطره خواه زياد دارم اما کو يه ذره اعتماد،زناي اين دوره زمونه وفا ندارن.لنگش خودت،نذاشتي کفن شوهر بيچاره ات خشک بشه،رنگي پوشيدي.
    با اينکه حرفش شوخي بود اما دلم گرفت و حالم دگرگون شد،طوريکه که فرزاد و گلي بشنون گفتم:
    -اين حرف رو بهنام هم بهم زد،سينا از رنگ سياه خوشش نميامد و هيچ وقت دوست نداشت من مشکي بپوشم و منم به احترام علاقه ي اون رنگي پوشيدم،پس اين وفاست نه بي وفايي.حالا برو زن بگير اقا نادين که پير شدي.
    -فعلا که باید این اتیش پاره های تو رو ببرم گردش ،برگشتم دختر خوب سراغ داشتی بهم معرفی کن.
    حرفش همه رو خندوند جز من که به لبخندی اکتفا کردم و فرزاد که حواسم بود،پوزخندی زد.علی پای نادین رو گرفت و با لحن شیرینی گفت:
    -عمو پلیسه بریم دیگه.
    نادین دستی به موهای علی کشید و روبه من با چشم غره ای گفت:
    -تو هنوز به اینا یاد ندادی که من سرهنگ شدم،هی نگه عمو پلیسه.
    خندیدم و با اشاره به بچه ها گفتم:
    -برو دیگه دلشون اب شد،طفلیا خیلی وقته منتظرت موندن.
    نادین با گفتن چشم،بچه ها رو برد سوار ماشین کنه،وقتی خودش خواست سوار بشه،روبه من و گلی که تاکید میکردیم مواظب باشه و تند نره گفت:
    -برین ببینم بابا،انگار بیکارم و میخوام برم دور شهر بگردونمشون،تا سر کوچه می رم و بر میگردم،ماموریت دارم باید برم سرکارم.
    من و گلی نگاهی بهم انداختیم ،هردو خوب می دونستیم که نادین بیچاره تازه افتاده توی چنگ بچه ها و تا دو،سه ساعت دیگه بر گرده شاهکار کرده اما چیزی به روش نیاوردیم و گفتم:
    -خب،نادین جون تا همین سر کوچه که می ری اگه یک وقت خوراکی خواستن،نگیری که عادت ندارن،اشتهاشون کور میشه و شام نمی خورن.
    گلی :راست میگه،کامی خیلی چاق شده و نمی ذارم هله هوله بخوره،چیزی براش نگیرین.
    ـ نترسین، من کیف پولم رو نیاوردم و شپش هم توی جیبم پر نمی زنه.
    لبخند من و گلی رو که دید سوار شد، اما من که مطمئن بودم در مورد کیف پولش راست نمی گه دوباره تاکید کردم چیزی نخورن و گفتم:
    ـ نادین، یادت باشه اگه بیان خونه اشتها نداشته باشن، من می دونم و تو.
    ـ خیلی بابا، کشتی ما رو نمی خرم.
    ـ اگه گفتن بخر، قول می دیم شام بخوریم، بازم نخر چون دارن گولت می زنن.
    ـ ای بابا ول کن، باشه چشم، حالا اجازه می دی برم.
    " آره، مواظبشون باش.
    چشم کش داری گفت و با همه به جز فرزاد خداحافظی گرمی کرد، با فرزاد خیلی سرسری خداحافظی کرد، احساس کردم باید مشکلی بینشون پیش اومده باشه.
    تا حرکت کرد، آژیر ماشین رو زد و بچه ها با خوشحالی برامون دست تکون دادن. با رفتن اونا، غزاله که دختر خوبی به نظرم می رسید گفت:
    ـ بچه های نازودوست داشتنی دارین!
    ـ مرسی.
    می خواستم ازشون خداحافظی کنم که یاد لاستیک پنچر فرزاد افتادم و رو به غزاله گفتم:
    ـ چرا اینجا ایستادین، بریم تو، هوا خیلی سرده.
    ـ نه ممنون، باید بریم.
    به جای او به شیطنت رو به فرزاد گفتم:
    ـ مگه با لاستیک پنچر هم رانندگی می کنی؟
    ـ نه چطور مگه؟
    ـ لاستیک های او طرف ماشینت پنچرن.
    منتظر عکس العملش نموندم و با قیافه ای حق به جانبی رو به گلی گفتم:
    ـ همه اش تقصیر توئه، گلی! پسر تو بچه ها منو اغفال کرد، اونا از این کارها...
    هنوز حرفم تموم نشده بود که فرزاد زد زیر خنده، نگاهش کردم و ناخودآگاه حال خاصی بهم دست داد. یاد آون موقع ها افتادم که دلم برای خنده هاش ضعف می رفت و بی اختیار بغض راه گلوم رو بست، اما ظاهر خودم رو حفظ کردم، نمی خواستم اونا متوجه حالم بشن.
    رو به غزاله گفتم:
    ـ من می رم داخل، اگه دوست داشتین شما هم بیاین.
    هنوز قدم از قدم برنداشته بودم که چشمام سیاهی رفت و داشتم می خوردم زمین که گلی رو گرفتم، با نگرانی پرسید:
    ـ چی شدی باز، مگه خوب نخوابیدی؟
    خودم رو کنترل کردم و گفتم:
    ـ خیلی گرسنمه، فکر کنم ضعف کردم.
    ـ پس برو تو! تا از حال نرفتی یه چیزی بخور.
    چشمی گفتم و همراه خودش وارد شدم. از حسی که پیدا کرده بودم وحشت کردم، دوباره نفرتی که شش سال مسکوت مانده بود بیدار می شد.
    حالا دیگه سینایی نبود تا آرومم کنه، تازه مشکل بلاتکلیفی بچه ها بعد از مرگم هم بود. آخه دیگه شش سال وقت نداشتم، باید طی دوماه همه چیز رو سرانجام می دادم.
    داخل که شدیم به جز تک و توکی فامیل که من نمی شناختم و کتی و سودی که کنار الهام بودن و باهاش حرف می زدن، بهنام و سپیده که پیش همان فامیل ها نشسته بودن و غزاله هم چند دقیقه بعد وارد شد، کسی آنجا نبود. به اصرار گلی رفتم بالا تا چیزی بخورم، گلی بهم غذا داد و خودش رفت تا راحت باشم. هیچ اشتهایی برای خوردن نداشتم و ترجیح دادم برم توی اتاق و چمدونهای بچه ها رو باز کنم.
    لباسهاشون رو مرتب کردم، اما چمدون خودم رو بی خیال شدم و رفتم کنار پنجره، می تونستم توی حیاط و کوچه رو به خوبی ببینم. با دیدن فرزاد در حال گرفتن پنچری، یاد خنده اش افتادم و باز همون حس نفرت اومد به سراغم، لعنتی چطور می تونست با بلایی که سرم آورده بود توی چشام نگاه کنه و بخنده.
    ناخودآگاه بعد از مدتها یاد اون روز افتادم که رفتم دفتر وکیلش، وقتی اسم طلاق رو شنیدم و طلاقنامه رو دیدم، باز هم عقیده داشتم لجش گرفته که من باهاش از شمال نیومدم و می خواد تنبیهم کنه اما وقتی گزارش پزشکی رو گذاشت جلوم، تمام باورهام رنگ باخت و فهمیدم که چهار سالِ من سرِکارم و هیچ عشق و دوست داشتنی در کار نیست. انگار فرزاد زده بود به سیم آخر و می خواست با اون تأییدیه ی روانی بودنم تمام راهها رو ببنده، می خواست ازش متنفر بشم، چنان تحقیرم کرد که جایی برای کوچکترین روزنه ی محبتی نذاشت.
    با یادآوری اون روز و رقم خوردن سرنوشتم چشمانم به اشک نشست، با خشم و نفرت نگاهش کردم و انگار که صدام رو می شنوه از همونجا بهش گفتم:
    ـ چطور تونستی، منو بازی بدی؟ چرا گذاشتی باور کنم دوستم داری، بعد مثل یه آشغال دورم بندازی؟ الان هم اینقدر بی تفاوت باشی.
    از پشت پنجره کنار رفتم و خودم رو با چمدونم سرگرم کردم تا از فکر فرزاد رها بشم، ناگهان چند ضربه به در اتاق خورد و بهنام و سپیده وارد شدن. سپیده با دیدن صورت اشک آلودم، منو در آغوش گرفت و گفت:
    ـ فدات شم خودت رو عذاب نده، به قول حاج مهدی، مرگ حقه.
    خودم رو از آغوشش بیرون آوردم، خوشحال بودم که علت گریه ام رو نمی دونست، اشکام رو پاک کردم و ازش پرسیدم:
    ـ نادین بچه ها رو نیاورد.
    ـ نه بابا، تو بچه های خودت رو نمی شناسی؟ به نظرت حالا حالا می ذارن نادین برگرده؟
    لبخندی زدم و بی خیال سر و سامان دادن لباسهام شدم، روی تخت نشستم وبه شکم برآمده ی سپیده چشم دوختم و با خودم فکر کردم، یعنی تا به دنیا اومدن پسر بهنام زنده هستم؟ آیا می تونم اونو ببینم؟ نزدیک بود اشکم سرازیر بشه که بهنام محور فکرم رو عوض کرد:
    ـ نگاش کن تو رو خدا، عجب رویی داره.
    کنار پنجره ایستاده بود و فهمیدم منظورش به فرزاد، اما سپیده که نمی دونست فرزاد توی کوچه است گفت:
    ـ کی رو می گی؟
    ـ خوشم نمیاد اسمش رو بیارم، خودت بیا ببینش.
    سپیده بلند شد که به طرف پنجره بره، بهنام گفت:
    ـ نمی خواد بیایی، می ترسم نگاش کنی بچه تکون بخوره و نامرد از آب در بیاد.
    سپیده اهمیتی به حرفش نداد و رفت کنار پنجره، سرش رو با تأسف تکان داد و گفت:
    ـ همه از تعجب شاخ درآوردیم، واقعاً با چه رویی اومد تشیع جنازه؟
    ـ حالا اونش هیچی! نبودی نگاه هیزش رو ببینی، چشم از ناموس ما برنمی داشت، جانِ سپیده غیرتی شده بودم خفن! بابات جلوم رو گرفت.
    سپیده خندید و گفت:
    ـ پس بگو، بچه ها رو اغفال کردی برن ماشینش رو پنچر کنن.
    پس بهنام بچه ها رو اغفال کرده بود، طفلی پسر گلی. سپیده اومد کنارم نشست و چون فکر می کرد من نمی دونم چه کسی رو می گن گفت:
    ـ فرزاد رو می گیم!
    ـ بله، دیدم پسرها داشتن لاستیکش رو پنچر می کردن.
    ـ گلی گفت، تو لو دادی، می مردی صبر می کردی از اینجا دور بشه بعداً بفهمه پنچر شده؟
    ـ چه فرقی داره، اینجا و دورتر نداره، بالاخره می فهمید دیگه.
    ـ فرقش در اینه که الان مجبور نبودیم ببینیمش.
    سپیده ـ کسی مجبورت نکرده، از پشت پنجره بیا این طرف دیگه نمیبینیش.
    ـ من منتظر عموت و بچه ها هستم.
    ـ بگو می خوام زاغ سیاه فرزاد رو چوب بزنم، بهانه نادین و بچه ها رو می کنم.
    ـ من اهلِ زاغ سیاه چوب زدنم؟
    ـ نیستی؟
    ـ هستم؟
    ـ نمیدونم والا، مثل اینکه حق با توئه و چشم به راهِ نادینی.
    ـ آفرین دختر خوب، خوشم میاد شناخت صد درصد از من داری.
    سپیده به او که دوباره بیرون رو نگاه میکرد، پوزخندی زد و بی مقدمه رو به من گفت:
    ـ وقتی دیدیش چه حالی شدی؟
    خواستم بی تفاوت جواب بدم که بهنام گفت:
    ـ پروانه جون بلندتر بگو منم بشنوم.
    بی آنکه بخندم، با صدای بلندی گفتم:
    ـ هیچ حس و حالی نداشتم، تو هم شنیدی؟
    ـ آره بابا، کر هم شدم.
    ـ خودت گفتی بلند بگم.
    نگام کرد و با ادا گفت:
    ـ تو هم که حرف گوش کن، ببینم دم در چی بهت گفت؟
    ـ عرض تسلیت، چطور مگه؟
    ـ غلط کرده خاک بر سر، فکر کرده تو محتاج تسلی دادن اونی.
    ـ نمی دونم.
    ـ خُب،... تو چی بهش گفتی؟
    ـ در مورد چی؟
    ـ عرض تسلیتش، چه جوابی دادی؟
    ـ گفتم، ممنون.

  2. #132
    TxTuR آنلاین نیست.
    حرفه ای

    كبوتر هاي اطلسي عادت دارن به بي كسي
    تاریخ عضویت
    Jun 2011
    محل سکونت
    تبريز--شهر اولين ها
    سن
    21
    نوشته ها
    8,525
    پسند شده های دریافتی
    296
    پسند شده های ارسالی
    344

    آنتی ویروس شما سیستم عامل کامپیوتر شمامرورگر شما

    جنسیت شما ؟ حالت من

                         شهرت :5153


    ویترین مدال ها

    پیش فرض

    ـ ای خاک بر سر تو هم بکنن، باید تف می کردی توی صورتش. کجا رفت اون نفرتی که 6 سال پیش ازش دم می زدی؟
    هاج و واج به بهنام نگاه می کردم، سپیده که داشت از خنده اشکش درمیومد گفت:
    ـ بهنام جان، این دیالوگ نمایش نامه ای نیست که از طرف تلویزیون دادن من بخونمش؟
    ـ چرا اتفاقاً خودش بود، فقط اون تو می گه ده سال، من کردمش شش سال، چطور بود، خوب گفتم؟
    ـ عالی بود، من که تحت تأثیر قرار گرفتم
    آی قربون زن خوب و کارگردانم برم، پس بیا یه کاری کن، شرط کن در صورتی حاضری این تئاتر رو بسازی که شوهر عزیزت هم توش بازی کنه.
    سپیده خندید و بهنام دوباره به بیرون خیره شده، منم که داشت حرفهای بهنام، باورم می شد خندیدم.
    هیچ وقت نمی شد بهنام رو شناخت، وقتی خیلی جدی حرف می زد، باز هم شوخی می کرد. داشتم فکر می کردم که آیا اونا گزینه ی خوبی هستن که بعد از مرگم، علی و شادی رو بهشون بسپرم که بهنام گفت:
    ـ بیا، خانمش هم اومد. راستی پری! خبر داری نازا بودن همسرش رو به خودش نسبت داده.
    با شنیدن این حرف که برام تازگی داشت، نتونستم خودم رو کنترل کنم و با هیجان گفتم:
    ـ مگه زنش نازاست؟
    ـ آره! جدیداً بعد از اینکه عمه کتی هی بهشون گیر داد بچه، بچه، یه دختر بیارین! آقا فرزاد رسماً اعلام کرد که مشکل از خودشه و بچه دار نمی شه.
    ـ خاک برسرش کنن، مرده شور برده فکر کرده ما خریم، چقدر خاطر این بدترکیب رو می خواد که خودش رو عیب دار کرده.
    ـ عزیزم خونِ خودت رو کثیف نکن، چند وقت دیگه غزاله هم دلش رو می زنه، یه تاییدیه پزشکی می گیره که نازاست و طلاقش می ده.
    بهنام با تأسف سر تکون داد و گفت:
    ـ از این بوزینه بعید نیست، نبودی ببینی توی قبرستون چطوری داشت با نگاهش با نگاهش پروانه رو می خورد.
    احساس می کردم دارم خفه می شم، بهنام و سپیده، ناخواسته حرفهایی می زدن که منو تا پای جنون می برد. خاک بر سر من کنن که چطور شش سال پیش با یه تائیدیه ی دروغ روانی قلمدادم کرد تا طلاقم بده، اونوقت به خاطر این دختره، خودش رو عیب دار معرفی کرده. یعنی من تا این حد براش بی ارزش بودم؟
    اعتراف می کنم برای اولین بار طی دوماهی که فهمیدم به زودی خواهم مرد، خدا رو شکر کردم که اینقدر زنده نمی مونم تا از این تحقیر بیشتر آتیش بگیرم و با آغوشی باز برای مرگ آماده می شم، فقط با بچه هام چه کنم خدایا...
    بعد از اون شب، سعی می کردم دیگه به فرزاد و تحقیری که شده بودم فکر نکنم. من دیگه فرصتی برای تنفر داشتن از کسی نداشتم، من انتقامی رو که می خواستم از اون گرفته بودم و خدا هم کمکم کرده بود. ازدواج اون با زنی نازا به حکمت خدا بود، اون عاشق بچه بود و حالا بچه ای نداشت و همین برای من کافی بود و کاری به دیگران نداشتم.
    بهرام و بهنام که اصلاً آدم حسابش نمی کردن، به گفته ی سپیده، بعد از اون شب که نادین ماجرا رو فهمید، دوستیشون رو بهم زد و دیگه کاری به کارش نداشت. اینا همه یک طرف و اینکه با داشتن بچه از دونستن این نعمت محروم بود طرف دیگه ای بود که به من لذت می داد، اون داشت تقاص ظلمی رو که به من کرده بود پس می داد.
    وقتی توی مراسم دایی سینا، نگاه حسرت بار کتی رو به علی و شادی می دیدم، یه حسی آمیخته با لذت و ترحم بهم دست می داد و تا حدودی از بار نفرتم کم می کرد.
    توی چند روزی که مراسم ختم دایی سینا توی خونه ی بهرام برگزار بود، صبح ها شادی و علی، همراه بهزاد و بهراد به آپارتمان گلی رفته و بازی می کردن، گاهی هم نادین می اومد و می بردشون بیرون. وقتی هم بهانه ی سینا رو می گرفتن، به پیشنهاد بهرام، بهشون گفتم برگشته آمریکا و ما هم به زودی می ریم پیشش. اما تا کی می تونستم موضوع رو مخفی کنم؟
    فکر کردن به این موضوع و لطمه ای که بهشون خواهد خورد، مخصوصاً بعد از مرگ من، سردردهای گاه و بی گاهم رو تشدید می کرد.
    مدام قرص نمی خوردم تا مبادا از هوش برم، شده بودم مرده ای متحرک که همه اونو به مرگ سینا ربط میدادند.
    وقتی بهم می گفتن در نبود سینا تنهات نمی ذاریم، به تک تکشون نگاه می کردم تا اصلح ترین فرد رو برای بزرگ کردن بچه هام انتخاب کنم.
    از نظر من همه انتخاب خوبی بودن، ثریا، ناهید جون و عباس آقا که مکه بودن و حضور نداشتن، حتی نادین با اون همه مشغله ی کاری، حاضر به انتخاب هر کسی بودم اِلا خانواده ی فرزاد.
    حاضر نبودم حتی به سپردن بچه هام به اونا فکر هم بکنم، چه برسه به انتخابشون. درسته که اونا گناهی نداشتن اما نمی خواستم با مرگم، دوران انتقام و تنهایی فرزاد تموم بشه. مگه غیر از این بود که اگه اون با من چنین معامله ای نمی کرد، اگه منو بازی نمی داد، الان توی برزخ دیدن هر روزه ی ساعت شنی زندگیم که با سرعت در حال ریختن و تموم شدن بود دست و پا نمی زدم. دکتر تشخیص داده بود که اگه فشار سنگین عصبی نداشتم، این تومور به این زودی از پا درم نمی آورد.
    دلم می خواست به فرزاد بگم، من روانی نبودم بلکه به علت تومور توی سرم بود که مسائل توی ذهنم نمی موند و باید باهاشون کلنجار می رفتم تا یادم بمونه. روزگاری که ساعات خوشی داشتم و فکر آروم بود، خیلی خوب شده بودم و همه چیز یادم می موند، تا اینکه فرزاد اون کار رو باهام کرد و منو توی فشار عصبی چراها گذاشت و رفت و به این روز انداخت.
    کاش دایی سینا،هیچ وقت شرط اسم فرزاد رو برام نمی ذاشت ،کاش هیچ وقت شرطش رو قبول نمی کردم.شاید تقصیر خودم بود،خیلی بهش امید بسته بودم،اخه چرا نباید می بستم؟شش سال پیش در اوج تنهایی و نیاز به داشتن یه همراه ،کنارم بود.
    تا یک سال و نیم نذاشت ،عمه کتی و سودی و شوهراشون منو ببینن که نکنه بهم شک کنن و همیشه به بهترین شکل غیبت منو موجه می کرد.
    در تمام سالهای بزرگ کردن بچه ها کمکم بود و تنهام نذاشت،توی اون چهار سال جلوی همه طوری رفتار میکرد که خودمم باورم میشد شوهرمه،پس طبیعی بود که باید بهش امید می بستم.
    وقتی دکتر مغز و اعصاب اعلام کرد تا چند ماه بیشتر زنده نمی مونم بازهم به امید سینا بود که واقعیت رو پذیرفتم ؛به امید کسی که از پدر برای بچه هام مهربونتر بود.با اینکه دل کندن از علی و شادی تنها غم زندگیم بود اما با وجود سینا باهاش کنار اومده بودم،ولی دریغ و افسوس که عفریت مرگ تنها اغوش من باز نکرده بود و قبل از من گلوی سینا رو گرفت.
    توی مراسم ،دائم این سوال بی جواب که چرا اون مرد ،دست از سرم بر نمیداشت .از هر کسی هم میپرسیدم ،جوابی برام نداشت چون خودشون هم نمی دونستن و براشون سوال بود.
    حدس میزدم؛استاد یه چیزایی می دونه،اما هر بار ازش میپرسیدم فقط با سکوت جوابم رو می داد و منم که این روزها سرم شلوغ بود،زیاد پیگیری نمی کردم.
    اخرین روز مجلس ختم دایی سینا،مراسم هفتم توی مسجد برگزار شد و ساعت 4مراسم ختم به اتمام رسید ،بعد از مراسم هر کس به سمت خونه ی خودش حرکت کرد .
    عمه کتی و سودی،الهام رو با خودشون بردن عمارت فخیم زاده ها ،تا دورش رو بگیرن و نذارن از این عذاب داغ سینا رو بکشه،بهرام و بهنام هم از راه مسجد رفتن جایی تا به کارهاشون برسن.من و ثریا و سپیده ،همراه گلی و شهاب راهی خونه بهرام شدیم.
    سرم از درد نزدیک به انفجار بود و دلم میخواست داد بزنم تا صدام به اسمون برسه،با اینکه خیلی برام سخت بود اما جلوی سپیده و ثریا ،حالم رو لو ندادم و صبوری کردم.به محض رسیدن به خونه،علی و شادی سپردم به دست ثریا و سپیده و به اتاقم پناه بردم.در رو قفل کردم و در حالیکه از شدت درد اشک می ریختم ،چند تا از قرصام رو با هم خوردم ،موقع گرفتن لیوان دستام به وضوح میلرزید.
    چقدر دلم میخواست فقط فریاد بزنم و هر چیزی که دورم بود خَرد میکردم،اما توان تکان خوردن هم نداشتم.
    تا به حال اینقدر خراب نبودم.وقتی دردم کمی ارومتر شده بود،هنگامی که رو تخت دراز کشیدم تا کمی بخوابم ،دیگه ایمان داشتم که این اخرین خواب من خواهد بود و مطمئن بودم دیگه بیدار نخواهم شد اما شدم.اتاق در تاریکی مطلق فرو رفته بود که چشم باز کردم،خوشبختانه هیچ دردی نداشتم ،از روی تخت بلند شده و چراغ رو روشن کردم.
    ابی به سر و صورتم زدم و رفتم پایین،همه توی سالن نشسته بودن.
    بهرام در حالیکه با موهای شادی بازی میکرد،حواسش به بهزاد بود که داشت با سپیده نمایشی رو تمرین میکرد ،اخه بهزاد عاشق هنر پیشگی بود و سپیده هم در بیشتر کارها نقشی برای او در نظر میگرفت .بهزاد و علی هم با اشتیاق روی زمین،جلوی پای بهرام نشسته و به او زل زده بودند.با چشم دنبال ثریا که در سالن حضور نداشت گشتم و او را در اشپزخانه یافتم و چون کسی متوجه حضور من نشده بود،همه رو به حال خود رها کرده و به سمت ثریا رفتم.
    در حالیکه ظرفها رو مرتب میکرد،عمیقا در فکر بود،حتم داشتم برای فرار از فکر کردن به سینا خودش رو سرگرم این کار کرده بود.سنگینی نگاهم رو حس کرد و به طرفم برگشت و با دیدن من گفت:
    -بیدار شدی عزیزم؟
    لبخندی زده و با سر جواب مثبت دادم ،دوباره پرسید:
    -خوب خوابیدی؟
    -بد نبود،داری چیکار میکنی ؟
    -اینجاها رو مرتب میکنم،توی این یک هفته حسابی بهم ریخته شده.
    -ولش کن،حوصله داری خودت رو خسته میکنی.
    -خب ،چیکار می شه کرد،بالاخره زندگی ادامه داره و اینا هم باید مرتب بشه.
    روی صندلی نشستم و گفتم:
    -از تو تعجب میکنم ،چرا خدمتکار نمیگیری خودت رو راحت کنی؟
    دست از مرتب کردن ظرفها کشید و اومد کنارم نشست و گفت:
    -وقتی خودم میتونم،چرا خونه و زندگی و بچه هام رو بسپرم دست یکی دیگه؟
    -خوش به حال بهرام با همچین کدبانویی که داره،خب،بانو بگو ببینم شام چی پختی؟
    خندید و گفت:
    -زنگ زدم از بیرون بیارن.
    -پس همچین خیلی هم کدبانو نیستی!ببینم تو هر شب به خورد برادر من غذای بیرون می دی؟
    -چیه؟میخوای خواهر شوهر بازی در بیاری؟بهرام صدا کنم.
    هر دو از شوخی ثریا خندیدم،با هم به سالن رفته و به بقیه ملحق شدیم.شام رو که اوردن تا ثریا و سپیده میز رو بچینن،من غذای بچه ها رو دادم و طبق برنامه هر شب به اتاق بردم و قصه گفتم و هردو خوابیدند.
    دوباره پایین برگشتم ،میز شام چیده شده بود و با اینکه خیلی گرسنه بودم اما طبق روال این چند روز میلی به خوردن نداشتم ،کمی با غذام بازی کردم و سپس از سپیده سراغ بهنام رو گرفتم که گفت:
    -رفته ،اگاهی پیش عمو نادین.
    -اونجا چیکار داشت؟
    بهرام با شوخی گفت:
    -رمز گشایی،قفل های باز نشدنی!
    -یعنی چی؟

  3. #133
    TxTuR آنلاین نیست.
    حرفه ای

    كبوتر هاي اطلسي عادت دارن به بي كسي
    تاریخ عضویت
    Jun 2011
    محل سکونت
    تبريز--شهر اولين ها
    سن
    21
    نوشته ها
    8,525
    پسند شده های دریافتی
    296
    پسند شده های ارسالی
    344

    آنتی ویروس شما سیستم عامل کامپیوتر شمامرورگر شما

    جنسیت شما ؟ حالت من

                         شهرت :5153


    ویترین مدال ها

    پیش فرض

    سپیده-یعنی این بهنام ،به یه دردی خورده!باور کن از صبح تا شب توی خونه نشسته وردل من،فوقش هفته ای دو ساعت بره دانشگاه برای تدریس .
    شانس اوردم این عمو نادین ،هفته ای دو،سه تا کامپیوتر با کد های رمزدار به پستش می خوره که میاد دنبال بهنام تا هم کار نادین راه بیفته و
    هم من امیدوار بشم،بالاخره به یه دردی می خوره.
    بهرام-این پسر از بچگی همینطور بوده،بی خیاله و قدر استعدادی که داره رو نمی دونه.کافیه اراده کنه،می تونه هر کاری دلش بخواد انجام بده ولی حیف که قدر خودش رو نمی دونه.
    -حالا صبر کنید،وقتی بچم به دنیا بیاد وادارش میکنم ،شرکت بزنه!
    شما هم باید باهاش صحبت کنین،هرچی باشه شما برادر بزرگش هستین!پس فردا از بچه بپرسن شغل بابات چیه،طفل معصوم چی داره بگه؟
    -هیچی دیگه،میگه از صبح تا شب نشسته وردل مامانم و با ارثیه پدریش نون و بوقلمون می خوره.
    بهرام به حرف خودش خندید و سپیده هم لبخندی زد و در حالیکه ظرف ترشی رو بر می داشت گفت:
    -نه دیگه ،اقا بهرام !شما داری بی انصافی میکنی،من حالا یه شوخی کردم،شما جدی نگیرین.اونقدرها هم بی عارنیست ،به طور مثال از عصر تا حالا رفته اگاهی،بیچاره حتما تا حالا چشماش از حدقه در اومده،بس که خیره شده به صفحه ی کامپیوتر.
    -اخی!بهنام بیچاره،میخوای برو یه زنگ بزن ببین شام خورده؟
    -نه،از اون بابت خیالم راحته،هم بهنام شکموست هم نادین امکان نداره گرسنه بمونه.
    -پس خداروشکر خیال منم راحت شد.
    حرف بهرام خنده رو بر لب همه نشاند،به جز بهزاد که در حین خوردن غذا مشغول خواندن نمایشنامه ای بود.با کنجکاوی پرسیدم:
    بهزاد جان!این نمایشنامه چیه که میخونی؟
    -جدیده ،بابای سپیده جون نوشته.
    روبه سپیده گفتم:
    -بابات با این همه مشغله که داره خوب وقت میکنه،برای تو نمایشنامه بنویسه.
    نه بابا ،اونطورم نیست،این یکی رو بعد از کلی خواهش و تمنا نوشت.
    مشغول خوردن شدیم ،بعد انگار سپیده چیزی یادش اومده باشه دست از خوردن کشید ،گفت:
    -راستی میخوام یکی از نمایشنامه ها رو که بابام قبلا برام نوشته بود رو اجرا شده،بازسازی کنم.
    با اینکه خیلی برام مهم نبود بدونم،اما برای اینکه توی ذوقش نزده باشم پرسیدم:
    -جدی؟!کدوم رو؟!!
    -دشت پروانه ها!
    یه حس خاصی بهم دست داد و پرسیدم:
    -حالا چرا دشت پروانه ها؟
    -اخه تنها نمایشی بود که خیلی تماشاچی داشت،هرچند تو خودت هیچ وقت ندیدش.
    بهزاد سر از نمایشنامه برداشت و با اشتیاق گفت:
    -اما من دیدم.
    بهرام با تعجب پرسید:
    -جدی؟کی؟من که یادم نمیاد برای دیدن نمایش تورو برده باشم.
    -با ،بابابزرگ رفته بودم،عمه پروانه هم مارو دید و با ما کلی حرف زد.
    نگاه متعجب همه رو من ثابت ماند،گویی منتظر بودن تا با تایید حرفهای بهزاد اونارو مجاب کنم.
    هنوز هم بعد از گذشت این همه سال به خوبی اون رو به یاد داشتم،لبخندی زدم و در جواب نگاهای متعجب انها گفتم:
    -راست میگه!با پدر بزرگش اومد نمایشگاه نقاشی من،هر چند نمی دونستم اونا کی هستن اما عاشق شیرین زبونی بهزاد شده بودم.
    -برای همین دستمون انداختی؟
    -من کی دستتون انداختم.؟
    -همون موقع که بابا بزرگ،سراغ نقاش تابلوها رو گرفت!
    -تو چه خوب یادت مونده!
    -من حافظه خوبی دارم،حتی میدونم اون تابلوهایی که بابا بزرگ ازت خرید الان کجا هستن.
    بهرام که متوجه منظور بهزاد نشده بود پرسید:
    -کدوم تابلوهارو میگی بابا جون؟
    -تابلوهای نمایشگاه عمه پروانه رو میگم،اون روز بابا بزرگ همه رو خرید.
    -ا...پس اون خریدار تابلوها ،کامران خان بود.گفتم اون تابلوها صد میلیون نمی ارزن ،کی همچین پولی بالاش داده؟
    یاد اون صد میلیون افتادم که همه اش رو ریخته بودم به حساب پرورشگاه و اون دویست میلیونکه چند روز بعد به حسابم ریخته شده بود،من هیچ وقت نپرسیدم چرا اینکار رو کرد؟
    بی اختیار لبخندی روی لبانم نقش بست که از دید بهزاد دور نماند و او با شیطنت گفت:
    -عمه!میخوای بگم تابلوها کجان؟
    -خب ،اگه دوست داری بگو.
    -یعنی چی اگه دوست داری بگو؟باید بگه!!بگو کجان؟
    اما بهزاد نگفت و باز با شیطنت و برق خاصی که در نگاهش بود به من نگاه کرد،انگار منتظر بود من اجازه گفتن بهش بدم.برای اینکه خودم رو از زیر نگاه شیطانش خلاص کنم ،گفتم:
    -بگو!کجان؟
    -خونه ی خودش.
    -منظورت عمارت فخیم زاده هاست؟
    به جای بهزاد ،بهرام جواب داد:
    -نه ،بابا توی عمارت زندگی نمیکرد.یه ویلا توی لواسون داشت،اونجا زندگی میکرد.البته بعد از فوتش فهمیدیم،اونجا به نام مادر تو بوده،اگه دوست داری تا ایران هستی بریم اونجا رو ببین چون اونجا متعلق به توئه.
    -نه ،برای چی باید برم اونجا رو ببینم؟
    دیگه حوصله ی بازی کردن با غذام رو نداشتم ،اعتراف میکنم هنوز هم بعد از گذشت این همه سال از صحبت مشترک در مورد پدر و مادرم عذاب میکشیدم.
    نمی دونم چرا نمی تونستم مادرم رو ببخشم،از پشت میز بلند شدم که ثریا با اعتراض گفت:
    -کجا پا شدی؟تو که چیزی نخوردی!
    -ممنون،سیر شدم.
    -چطوری سیر شدی؟تو هنوز دو تا قاشقم نخوردی؟
    برای اینکه خودم رو از دست اون نجات بدم،رو به بهرام با لحن شوخی گفتم:
    -بهرام!یعنی چی زن تو لقمه های منو میشمره؟یه چیزی بهش بگو
    منتظر جواب بهرام نمونده و به اتاق بچه ها و خودم رفتم و برای اینکه اونا بیدار نشن،چراغ رو روشن نکردم. وضو گرفته و در دل تاریکی مشغول خواندن نماز شدم و در حین نماز احساس کردم،کسی در اتاق رو اروم باز و بسته کرد،حدس زدم سپیده یا ثریا بوده اند.بعد از نماز کنار تخت نشستم و به بچه ها چشم دوختم،علی شبیه من بود و شادی اگر چشم باز میکرد شباهتی به من نداشت.
    شانس اورده بودم که چشمان سینا هم سبز بود،وگرنه امکان نداشت کسی در اولین نگاه ،شادی رو ببینه و نفهمه این بچه ی فرزاد.
    گاهی اوقات وقتی بچه ها خواب بودن و یا بازی میکردن و من از نگاه کردن بهشون لذت میردم،یاد فرزاد می افتادم که به بدترین شکل بازیش داده بودم و با تمام نفرتی که ازش داشتم و علی رغم ظلمی که بهم کرده بود،دلم به حالش می سوخت که نمی تونه لذتی رو که من می برم،ببره.
    طوریکه بیدار نشن گونه هاشون رو بوسیدم و لباسم روعوض کرده و قرصهام رو توی جیبم گذاشته و از اتاق خارج شدم.دلم میخواست تنهایی قدم بزنم ،شاید بتونم به نتیجه ی مطلوبی در مورد بچه ها برسم.از پله ها که رفتم پایین ،برای اینکه سرم دوباره گیج نره و پرت نشم دستم رو به دیوار گرفتم که هنوز کاملا پایین نرسیده بودم که صدای گفتگوی بهرام و ثریا رو شنیدم:
    -دیشب خود مامان گفت،دیگه بر نمیگرده امریکا.
    -خب،اینکه خوبه،تو چرا ناراحتی؟
    -به خاطرپروانه،هیچ فکر کردی که اون تنهایی توی امریکا ،چطور میتونه زندگی کنه؟
    -ثریا جون،پروانه دیگه 29سالشه و مادر دوتا بچه است.از اون گذشته شش ساله که داره یه مهد کودک رو اداره میکنه،مطمئن باش اون میتونه از خودش و بچه هاش مراقبت کنه.
    -ولی من نگرانم،توجه کردی از چند ماه پیش تا حالا چقدر لاغر شده.
    -خب ،شاید رژیم گرفته.
    -اخه مگه چاق بود،همین امشب سر میز ندیدی؟فقط با غذاش بازی کرد.
    -خب حتما سیر بوده،تو چرا منفی برداشت میکنی؟
    -الان چند روز که حواسم بهش هست،جز یکی،دو لیوان اب هیچی نمی خوره،سپیده که میگفت توی این چند روزه که اومده ایران هر بار دو ،سه قاشق بیشتر نخورده.
    -تو منم نگران میکنی،خوب باهاش حرف بزنم.
    -نه عزیزم،بی فایده است!نمی تونی از اون حرف بکشی ،از بچگی تا تا چیزی رو خودش نمیخواست نمی گفت.
    -خب،شاید اون نمی خواد بگه ولی من که نمی تونم بیخالش باشم،فردا باهاش حرف میزنم.
    لحظه ای سکوت بینشون حاکم شد و دوباره بهرام گفت:
    -ثریا!تو فکر نمی کنی این رفتار پروانه ،این لاغر شدن و غذا نخوردنش مربوط به مرگ سینا باشه.
    -منظورت چیه؟
    -اینکه،توی این سالها پروانه به سینا علاقمند شده باشه.
    -ناراحت نشی عزیزم،ولی این مزخرف ترین حرفی بود که زدی!
    -کجاش مزخرفه؟چند ماه پیش که ما امریکا بودیم،سینا زنده بود،پروانه هم خیلی سرحال وبشاش.
    -پروانه جز به چشم دایی ،طور دیگه ای سینا رو نمی دید.
    -از کجا اینقدر مطمئنی؟
    - از اونجا که هنوز از فرزاد متنفره .
    - چه ربطی داره ، خودت می گی متنفره .
    - عزیز دلم ، آدم تا کسی رو دوست نداشته باشه ازش متنفره نمی شه ، اون هنوز عاشق فرزاد . این نفرت هم یک نوع مکانیزم دفاعیه ، حالا حرفم رو قبول کردی .
    - بی خود کرده بعد از اون بلایی که فرزاد سرش آورد هنوز عاشقش باشه .
    - حالا چرا عصبی می شی ؟ این نظریه ی روانشناسی من بود ، پروانه که ندای عشق رو نمی شنوه ، فقط تنفر رو می بینه .
    - خب ، خدا رو شکر ، خیالم راحت شد . فقط ثریا یه چیزی رو همین اول بهت بگم ، فکر اینکه این جا نگهش داری رو از سرت بیرون کن . اگه شده بریم آمریکا ، می ریم ولی اینجا نمی مونه .
    می دونی که عمه کتی شش ساله چشمش به دنبال پروانه است و با رابطه ای هم که با زن فرزاد دارن ، چهلم سینا تموم نشده ، فرزاد رو مجبور می کنه زنش رو طلاق بده و میان سراغ پروانه !
    به روح بابام قسم اگه من بذارم ، فردا با پری صحبت می کنم باید قبل از چهلم سینا برگرده آمریکا و بره سراغ مهدکودکش .
    - بهرام یه چیزی رو می دونی ؟
    - چی رو ؟
    - تو وقتی عصبی می شی بی منطق هم می شی ؟
    - عزیزم ! این بی منطقیه که نمی خوام خواهرم وضعیت شش سال پیش رو دوباره تجربه کنه ، روحش آسیب ببینه .
    - تو فکر کردی عمه کتی نمی تونه بره آمریکا و اونجا روحش رو آزار بده ؟
    باز سکوت برقرار شد و اینبار ثریا ، سکوت رو شکست و گفت :
    - ببین بهرام ! این که در مورد عمه کتی گفتی ، منم مطمئنم دیر یا زود عملی می شه اما من الان نگرانیم از بابت خود پروانه است ، مطئنم اون یه مشکل اساسی داره .
    - راستش رو بگو عزیزم ، تو چیزی می دونی ؟
    - نه ، ولی سپیده دیده که قرص می خوره .
    - شاید مسکن می خوره .
    - نه ، از بچه گی از دکتر و قرص و دوا متنفر بوده ، اون برای دردهای الکی دارو بخور نیست .
    - این اخلاقش به بابام رفته ، اونم از دکتر و دوا متنفر بود .
    - بله ، منم می دونم برای همین نگرانش هستم و شک ندارم اون قرص هایی که می خوره مسکن نیست ، بهرام ... من می ترسم ، نکنه قرصاش یه نوع مخدر باشه .
    - می خوای بگی معتاد شده ؟
    صدای خنده ی بهرام که حاکی از ناباوریش بود رو شنیدم و خودمم به این استدلال ثریا خنده ام گرفت ، البته حق داشت شاید اگه منم بودم همین فکر رو می کردم .
    دیگه ایستادن و گوش دادن به حرفاشون رو جایز ندونسته و طوری که متوجه اومدن من بشن ، از پله ها پایین رفتم . ثریا با دیدن من لبخندی زد ، اما بهرام هنوز داشت می خندید برای این که شک نکنه رو به بهرام با شوخی گفتم :
    - شنگولی ، اتفاقی افتاده ؟
    - ثریا یه جک برام گفت ، خندیدم .
    - حیف که می خوام برم قدم بزنم ، وگرنه می موندم برای منم تعریف کنه .
    - تنهایی می خوای بری قدم بزنی ؟
    - چیه می ترسی گم بشم ؟ مامان ثریا .
    - خب نه ، ولی ...
    صورتش رو بوسیدم و گفتم :
    - نترس قربونت بشم ، مراقب هستم .
    - می خوای من یا بهرام همراهت بیاییم ؟
    - نه ، می خوام تنها باشم .
    نگاه نگرانی که بین ثریا و بهرام رد و بدل شد ، از دید من دور نماند .
    بهرام گفت :

  4. #134
    TxTuR آنلاین نیست.
    حرفه ای

    كبوتر هاي اطلسي عادت دارن به بي كسي
    تاریخ عضویت
    Jun 2011
    محل سکونت
    تبريز--شهر اولين ها
    سن
    21
    نوشته ها
    8,525
    پسند شده های دریافتی
    296
    پسند شده های ارسالی
    344

    آنتی ویروس شما سیستم عامل کامپیوتر شمامرورگر شما

    جنسیت شما ؟ حالت من

                         شهرت :5153


    ویترین مدال ها

    پیش فرض

    - ولی این وقت شب صلاح نیست تنها بری بیرون . بذار سپیده رو صدا کنم باهات بیاد ، دکتر به اون هم گفته پیاده روی کنه .
    - نه بهرام جان ، نگران من نباش ، قدم زدن من طول می کشه و سپیده خسته می شه . بعدم من می خوام تنها باشم .
    بهرام با استیصال به ثریا نگاه کرد و گفت :
    - پس لااقل گوشیت رو ببر تا اگه مشکلی پیش اومد زنگ بزنی .
    - هول هولکی اومدم ایران ، گوشیم رو خونه ی عمه الی جا گذاشتم .
    - خب ، گوشی منو با خودت ببر ، صبر کن بیارمش .
    وقتی بهرام با گوشی برگشت و بهم داد ، دوباره گفت مواظب خودت باش . خنده ام گرفته بود ، معلوم بود حرف ثریا ، خیلی هم جک خنده داری براش نبوده . با بدرقه ی نگاه نگران اون دو تا ، از خونه زدم بیرون . با دستم شیشه ی داروهام رو لمس کردم و از اینکه همراهم بود ، لبخند رضایتی بر لبم نشاندم چون مطمئن بودم هر دوی آنها الان توی لوازمم دنبال دارو می گردن . کافی بود یکی از داروها به دستشون می افتاد ، با بردن پیش اولین دکتر ، جریان این تومور لعنتی رو می فهمیدن و من نمی دونم چرا نمی خواستم کسی چیزی بفهمه ....









    حالا می فهمم چقدر عادتی که از کامران به ارث برده بودم ، عادت بدی بوده چون اگه از همون سالها که دچار فراموشی می شدم و یا یک سال پیش که سردردهای شدید به سراغم اومد زودتر پیش یه دکتر رفته بودم و جدی گرفته می شد ، بی شک الان اینقدر بدبخت نبودم .
    حالا هم باید دنبال یه حامی برای بچه هام باشم ، هم دیگران نگران اعتیاد من باشن
    از قبل می دونستم که خونه ی بهرام نزدیک خونه ی زمان مجردیم و کمی که قدم زدم ، به پارکی که خیلی برام آشنا بود رسیدم . به ساختمان های اطراف دقت کردم و با دیدن مجتمعی که توش ندگی می کردم ، فهمیدم که این پارک ، همون پارکی که از آپارتمان من می شد دیدش .
    وارد پارک شدم ، هنوز هم مثل همون قدیم ها شلوغ بود و هیچ فرقی هم نمی کرد ، به جز اینکه کمی وسایل بازی اضافه کرده بودن یه نیمکت خالی پیدا کردم و نشستم و به پنجره ای که قبلا متعلق به من بود نگاه کردم ، چراغش خاموش بود .
    دوباره همون حس و حال سالها قبل بهم دست داده بود ، یه دختر غریب که معلوم نبود بین این همه آدم جاش کجاست ؟ اصلا آیا جایی داره ؟ قطعا نداشتم ، وگرنه چه دلیلی داشت در حالیکه هنوز وارد 29 سالگی نشده بودم ، مرگ به سراغم بیاد ؟ هنوز طعم خوشبختی رو نچشیده بودم وفقط اون یک سال که با فرزاد زندگی کردم ، احساس خوشبختی داشتم اما بعد فهمیدم اونم اشتباه بوده .
    وقتی هم به جای یه بچه صاحب دو تا بچه شدم ، فکر می کردم خوشبختم اما بعد فهمیدم تازه چقدر بدبختم ، چطوری می شه دو تا بچه رو به سختی بزرگ کرد و بعدم به امان خدا گذاشت و مرد .
    بدتر از همه ی اینها ، وقتی که توی اوج بدبختی سعی می کنم ، بچه هام خوشبخت باشن و حالا به درجه ای از بدبختی رسیدم که نمی دونم حتی ادامه ی زندگی اون دو تا چی می شه ، چه برسه به این که خوشبخت باشن یا نه .
    به نظرم اینا همش بدبختیه اما مصیبت وقتی که فکر می کنم ، بچه هام بعد از مرگ من می شن یکی عین خودم و عمری حسرت چشیدن خوشبختی رو دلشون می مونه . از این فکر اشکم سرازیر شد و از ترس اینکه گریه ام شدیدتر بشه وتوجه دیگران رو جلب کنه ، بلند شدم و خواستم از پارک خارج بشم که صدای کسی رو از پشت شنیدم که صدام می کرد . وقتی برگشتم ، استاد رو دیدم و در حالیکه اشکام رو پاک می کردم نزدیکش رفتم و با تعجب گفتم :
    - سلام استاد ! شما اینجا چیکار می کنید ؟
    - رفتم خونه ی بهرام ، باهات کار داشتم ، گفتن اومدی بیرون قدم بزنی ، حدس زدم که شاید اینجا باشی .
    - داشتم قدم می زدم ، رسیدم به این پارک گفتم یه گشتی توش بزنم .
    - ظاهرا گشتت رو زدی مگه نه ؟
    - بله ، دیگه داشتم می رفتم . راستی گفتین باهام کار داشتین ؟
    - آره ، اگه موافقی قید رفتن رو بزن ، همین جا روی نیمکت بشینیم و حرف بزنیم .
    موافقتم رو اعلام کردم و در حالیکه کنجکاو شده بودم ، زودتر موضوع رو بدونم مشتاقانه چشم به استاد دوختم .
    استاد بی مقدمه شروع به حرف زدن کرد :
    - سینا یه حرفایی بهم زده بود .
    - در مورد مریضیش ؟
    با تعجب زل زد به من و گفت :
    - در مورد مریضی تو !
    آه از نهادم بلند شد ، از دایی سینا قول گرفته بودم در این مورد به کسی حرفی نزنه . در حالیکه بغض دوباره به سراغم اومده بود ، خودم رو کنترل کرده و با خون سردی پرسیدم :
    - چی گفت ؟
    - اینکه یه تومور بدخیم توی سرت جا خوش کرده و روز به روز بزرگتر می شه ، اینکه اگه یه سال زودتر فهمیده بودی و سردردهات رو جدی می گرفتی ، با یه عمل ساده می شد مشکل رو حل کرد اما الان دیگه نمی شه کاری کرد ، اینکه الان اگه عمل کنی مرگ مغزی بهترین درمانت می شه .
    اشک از چشمانم سرازیر شد و گفتم :
    - پس همه چیز رو نگفته ؟
    - چرا ، گفتم که بهش امید بسته بودی .
    - پس لابد اینم گفت که بهم قول داده بود بعد از من مراقب بچه هام باشه ؟
    - گفت ، شبی که این قول رو بهت داده چاره ای نداشته چون تو خیلی بی تاب و نا آرام بودی .
    یاد اون شب افتادم ، آره واقعا بی تاب بودم و اغراق نمی کنم که صدای گریه ام تا آسمان بلند شده بود ، نمی تونستم دل از بچه هام بکنم . با این وجود منظور استاد از ناچار شدن سینا رو نفهمیدم و پرسیدم :
    - استاد ، لطفا واضح تر صحبت کنین !
    - سینا ، همون موقع خودش بیمار بوده ...
    - این رو می دونم ، وگرنه الان زنده بود ، مگه نه ؟
    - تو داری سینا رو به خاطر مردنش سرزنش می کنی ؟
    - من فقط دارم به سرنوشت مزخرف خودم لعنت می فرستم ، چرا به هر کی امید می بندم ، ناامید می شم . اون از فرزاد نامرد و پس فطرت ، این از دایی سینای مهربان و دلسوز که بی معرفت دراومد .
    استاد ! بچه هام چی می شن ؟ اونا رو به کی بسپرم . مغزم داره می ترکه ، چقدر دیگه فکر کنم و به نتیجه ای نرسم . خسته شدم . استاد ! چیکار کنم ، مثل خودم بدبخت و سرخورده نشن ؟
    من به هیچ کس اعتماد ندارم ، وقتی پدرم به جای اینکه منم بیاره و با پسراش بزرگ کنه و منم کنار فامیل و خانواده بزرگ بشم تا الان یکی باشم مثل گلی ، خوشبخت و خانواده دار ، منو می ذاره پرورشگاه...
    گریه دیگه امانم نداد ، بی توجه به آدمای توی پارک شروع کردم به اشک ریختن و بعد بلند شدم و از پارک زدم بیرون ، استاد هم به دنبالم راه افتاد . در حالیکه سعی می کرد آرومم کنه ، ازم خواست سوار ماشینش بشم .
    سوار که شدم ، ماشین رو روشن کرد . اصلا حالم خوب نبود و باز سرم درد شدیدی گرفته بود ، جعبه ی قرصم رو از جیب مانتو خارج کرده و یکیشون رو خوردم و چشمم رو روی هم گذاشتم تا کمی آروم بشم .

  5. #135
    TxTuR آنلاین نیست.
    حرفه ای

    كبوتر هاي اطلسي عادت دارن به بي كسي
    تاریخ عضویت
    Jun 2011
    محل سکونت
    تبريز--شهر اولين ها
    سن
    21
    نوشته ها
    8,525
    پسند شده های دریافتی
    296
    پسند شده های ارسالی
    344

    آنتی ویروس شما سیستم عامل کامپیوتر شمامرورگر شما

    جنسیت شما ؟ حالت من

                         شهرت :5153


    ویترین مدال ها

    پیش فرض

    همزمان با توقف ماشین احساس کردم دردم ساکت شده ، چشمم رو باز کردم و خودم رو مقابل منزل بهرام دیدم ، به استاد نگاه کردم و با تأسف گفتم :
    - ببخشید ، نفهمیدم چم شد !
    - تو حق داری عزیزم ، تحمل اینکه آدم بدونه چقدر دیگه زنده است خیلی سخته .
    با صدای آرامم که انگار از ته چاه بیرون میاد گفتم :
    - اگه فکر آینده ی علی و شادی نبودم ، بزرگترین نعمت رو داشتم .
    - سینا هم همین رو می گفت ، نگران تو و دوقلوها بود .
    - بیچاره سینا ، خیلی حق گردن من داشت . توی این چند روز نفهمیدم آیا از این اشکهایی که ریختم چیزیش به اون تعلق داشته یا نه ؟
    - این طبیعیه .
    - استاد ! نگفتین سینا چرا مرد ؟
    - مریض بود .
    خواستم بپرسم چه مریضی که از توی جیب کتش پاکتی رو درآورد و داد دستم و گفت :
    - خودش همه چیز رو این تو نوشته ، رفتی خونه بازش کن .
    نگاهی به نامه انداختم روش خط سینا بود « برای پروانه ی عزیزم » بی اختیار لبخندی زدم و در حالیکه پیاده می شدم گفتم :
    - پس من دیگه برم ، به گمونم ثریا و بهرام نگران شده باشن ، آخه به رفتارم مشکوک شدن و فکر می کنن معتاد شدم .
    در ماشین رو بستم و به استاد نگاه کردم که پرسید :
    - نمی خوای موضوع رو بهشون بگی ؟
    - نه !
    - چرا ؟
    - نمی دونم !
    - اما به نظر من از الان خودشون رو آماده کنن بهتره .
    - نه ، خواهش می کنم استاد ، یه وقت چیزی بهشون نگین ؟
    - باشه نمی گم .
    - پس تو رو خدا مثل سینا زیر قولتون نزنید .
    - باشه عزیزم نمی زنم ، اون سینا هم مجبور شد وگرنه نمی گفت .
    این رو که گفت خیالم راحت شد ، وقتی خداحافظی کردم گفت :
    - مواظب خودت باش ، هر چه دیرتر بهتر ...
    در حالیکه منتظر بود برم داخل و بعد بره ، به طرف در خونه حرکت کردم و قبل از اینکه زنگ رو فشار بدم ، فکری به مغزم خطور کرد
    برگشتم و ازش پرسیدم :
    - استاد ! شما حاضری بچه های منو بزرگ کنی ؟
    متفکرانه نگاهم کرد و با زدن لبخندی گفت :
    - یه زمانی آرزو داشتم ، تو رو به فرزند خواندگی قبول کنم . از نظر من و همسرم تو یه پدیده بودی ، دوست داشتنی ترین دختر کوچولوی روی زمین ! اما الان خوشحالم که اون آرزوم تحقق نیافت ، دل کندن از کسی که دلبسته اش بشی خیلی سخته . من هنوز از ضربه ای که مرگ همسرم بهم وارد کرده ، آرامش پیدا نکردم چون خیلی دل بسته اش بودم .
    سپیده رو هم خیلی دوست دارم اما سعی کردم بهش دل نبندم ، اما بچه های تو فرق می کنن و حتی اگه بخوام ، محاله بتونم ، پس ازم نخواه چیزی رو که می خوای ...
    این جواب منفی استاد نبود که دلم رو لرزوند بلکه بغضی بود که توی صداش موج می زد ، بغضی که محاله تا عمر دارم فراموش کنم .
    وقتی وارد حیاط خونه ی بهرام شدم برای اینکه متوجه گریه ام نشن ، صورتم رو شستم و بعد رفتم داخل خونه .
    بهنام که نیم ساعتی می شد رسیده بود ، آماده شد تا با سپیده به خونشون برن . با اینکه برای خوندن نامه ی دایی سینا عجله داشتم ، اما صبر کردم تا اونا برن و با رفتنشون به اتاقم رفتم
    و زیر نور چراغ خواب پاکت رو باز کردم ، انگشتری که همیشه دستش بود و اسم علی روش حک شده بود ، افتاد بیرون . برداشتم و نگاهش کردم ، یادمه دایی سینا هرگز این انگشتر رو از دستش خارج نمی کرد . علی منم عاشق این انگشتر بود ، شک نداشتم برای علی گذاشته بود ، انگشتر رو که خیلی برام گشاد بود توی انگشتم کردم و نامه رو از پاکت درآورده و شروع به خوندن نمودم

    به نام خدا

    (پری عزیزم سلام )
    « الان که دارم این سطر ها رو برات می نویسم ، چند صباحی بیشتر از عمرم باقی نمونده ، شاید یک روز ، شاید دو روز ، شاید هم ... نمی دونم ، فقط می دونم که رفتنی هستم .
    من دارم می رم در حالیکه هنوز اون شب لعنتی رو فراموش نکردم ، شبی که اومدی به اتاقم و با اون حال خراب ازم خواستی مراقب علی و شادی باشم . اون شب ، بهت قول دادم چون ناچار بودم ، چون تحمل بی تابی کردنت رو نداشتم ، چون اینقدر برام عزیز بودی که نمی تونستم غصه خوردنت رو ببینم .
    اون شب خودم رو آماده کرده بودم که بیام و راز زندگیم رو بهت بگم ، اما تو پیش دستی کردی و زودتر اومدی و منو در موقعیت بدی قرار دادی . تو نمی دونی با شنیدن اون حرف ها از دهنت چه مصیبتی بر سرم آمده بود ، تو با خبر مرگت من و زندگیم رو ویرون کردی .
    شبی که اومدی تا به من امید ببندی ، من خودم ناامید بودم ، می دونی پری ، الان بهترین زمان برای اعتراف کردن منه .
    روزی که تصمیم گرفتم با تو همراه شده و نقشه ای که تو داشتی عملی کنیم ، تنها نیتم کمک به تو نبود بلکه قصد دیگه ای هم داشتم ، اونم انتقام بود .
    دیدم وقتی تو داری برای گرفتن انتقامت این کار رو با فرزاد می کنی ، منم می تونم به همین وسیله انتقام سالهای جوانی از دست رفته ام رو از اون زن کثیف بگیرم.
    پروانه عزیزم ،امیدوارم،بعد از خوندن نامه از من متنفر نشی،من اون پسر خوبی که تو فکر میکنی نبودم،یه زمانی بعد از مرگ پدرم و درست موقعی که مادرم بیماری افسردگی شده بود و خودش رو با کار اریشگری سرگرم میکرد،از من غافل بود و منو نمیدید.
    منم که توی دوره ی نوجوانی بودم و ظرفیت این غفلت رو توی کشور غریب و ازادی مثل امریکا نداشتم،در سن 18سالگی پسر بدی ،بد که چه عرض کنم،بد صفت خوبی بود برام،یه هرزه ای به تمام معنا شده بودم،معتاد الکلی،روبط نا مشروع،این اواخر حتی قصد تغییر دین داشتم.
    تنها کسی که در اوج فلاکت به داد من رسید و منو از منجلاب بدبختی نجات داد،کسی نبود جز پدر فداکار تو ،کامران.
    اون روزها یه بار بهرام به دیدنم اومد و وضع منو دید و پدرش رو خبردارکرد،یادته یه بار گفتم با استاد عنایتی توی سخنرانی دانشگاه اشنا شدم،دروغ گفته بودم،پدرت مارو با هم اشنا کرد و از استاد خواهش کرد تا به من کمک کنه،به منی که بدترین وضع یک جوان رو داشتم.
    اگرپدرت و استاد به دادم نمیرسیدن توی اون کشوری که فقط همه به فکر خودشون هستن و هرچه بدبخت تر باشی اونا خوشحالترن،همون سالها به بدترین شکل ممکن مرده بودم،استاد و کامران یک سال تمام وقتشون رو صرف درمان من کردند،بعد از یکسال و چند ماه دیگه مواد مصرف نمیکردم و مشروب هم لب نمیزدم،دور روابط نامشروع هم خط کشیده بودم،اونا با من کاری کردن که عاشق نماز و خواندن قران شده بودم،به توصیه ی استاد،استعدادم رو به کارهای خوب انداختم و به جای ساخت اهنگهای مبتذل،به ساخت اهنگهای معنوی که عشق خدا توش موج میزد پرداختم .
    ارزوهای زیادی پیدا کرده بودم،دیگه اون ادم پوچ و بی هدف نبودم که تمام فکرم دود باشه و کارهای پر از گناه،میخواستم زندگیم رو به راه درستی سوق بدم،اما سوغاتی که از بی بند و باری اون روزها برام به یادگار مونده بود،خط بطلانی بر ارزوهام کشید.
    من ایدز داشتم و روزی که این موضوع رو فهمیدم؛هجده ماه بودکه از اعتیاد پاک شده بودم.با شنیدن این خبر خواستم دوباره خودم رو گم کنم و به بی هدفی مجدد برسم،پدرت و استاد مانعم شدن و انقدر ایمانم رو قوی کردن و حرفهای مثبت به خوردم دادن که راه رفته رو دوباره نرفتم و خودم رو توی ساخت موسیقی و تحقیق در مورد اهنگ سازی غرق کردم تا جایی که فراموشم شد،چه بیماری دارم.
    تا اینکه یه روز با یک دختر ایرونی که سالها قبل باهاش روابطی داشتم و نسبت به بقیه افرادی که باهاشون روابط داشتم،مدتش طولانی تر بود اومد سراغم و بهم گفت،در صورتی که پول خوبی بهش بدم یه راز بسیار مهم رو بهم میگه و منم قبول کردم.اون دختر بهم گفت که باعث انتقال بیماری به من بوده و قبل از رابطه داشتن با من خودش می دونسته که بیمار و به درخواست یک زن که پول خوبی بهش داده بود،مامور بیمار کردن من شده.
    اون زن عفریته رو خوب میشناختم اما نمیدونستم باید باهاش چیکار کنم،موضوع رو به پدرت گفتم ،و اون منو،فقط دعوت به صبوری کرد .تا روزی که اومد پیشم و اون صندوقچه ای رو که بهت دادم،سپرد به من و گفت"روزهای اخر عمرم،بعد از مرگ من فوری این صندوق رو به دست پروانه برسون و چون فقط در صورت رسوا شدن اون عفریته است که دختر من میتونه با ارامش زندگی کنه"
    اما فکر میکنم دیر جنبیدم و دیر رسیدن اون صندوق به دستت،باعث وحشت و بهم ریختگی زندگیت شد.من برای رسوا کردن اون عفریته دیر اقدام کردم چون دیگه برام مهم نبود رسوا بشه یا نه،چون بی ابروکردن اون سلامتی منو بر نمیگردوند،تازه توی این مدت تزکیه نفس پیدا کرده بودم و گذشت رو یاد گرفته بودم.
    اما وقتی زندگی تو و فرزاد بهم ریخت،فهمیدم که من از حقوق خودم میتونستم بگذرم و اون زن عوضی رو رسوا نکنم ولی تو نه،تازه فهمیدم اشتباه کردم و اگه زودتر اقدام میکردم،حداقل زندگی تو نجات پیدا میکرد.
    اون میدونست تو زن فرزاد بودی و بعد از اینکه از فرزاد جدا شدی،از در دوستی با من وارد شد و خواست که با تو ازدواج کنم تا کمتر اذیت بشی و زودتر فرزاد و کاری که باهات کرده رو فراموش کنی.
    اونجا بود که فهمیدم چقدر ازتو متنفر،با اینکه می دونست من بیمارم و خودش باعث این بیماری بود اما خودش رو به نفهمی زده بود و میخواست تو هم توسط من الوده بشی.منم تصمیم گرفتم بهش رو دست بزنم و داغ بیمار کردن تورو به دلش بذارم،پس نقشه ی تو،برای گفتن انتقام نقشه ی خوبی بود.همون شب که پیشنهاد اون نقشه رو دادی،میخواستم حقیقت بیماریم رو بهت بگم اما دیدم دلیلی وجود نداره،من مطمئن بودم که نه با تو و نه هیچ کس دیگه ای ازدواج نخواهم کرد،مهم انتقام بود که هردو با این نقشه بهش رسیدیم و برای من همین کافی بود که اون بعد از مرگم بفهمه تو و بچه های که فکر میکنه متعلق به من هستن ،سالم هستین.
    البته خیلی دلم میخواست زنده بودم و اون لحظه که حقیقت رو میفهمید چهره اش رو می دیدم ولی حیف،حیف درست زمانی که داشتم به هدفم می رسیدم،فهمیدم که تنها راه ارام شدن انتقام گرفتن نیست.کاش تو هم این موضوع رو بفهمی،میدونم تو تمام وجودت پر از نفرته،از پدر و مادرت گرفته تا فرزاد و شاید بعد از خواندن این نامه از من،اما این رو بدون گاهی گذشت کردن بهتر از انتقام گرفتن.
    به نظر من؛پدر و مادرت لیاقت گذشت کردن رو دارن و حتی فرزاد که شاید دفاعیاتی از خودش داشته باشه .در مورد منم خودت بهتر از هر کسی میدونی،فقط امیدوارم درکم کنی و شرایط رو بفهمی و بتونی منو ببخشی،توی تمام این سالها مثل خواهر و حتی نزدیکتر از اون دوستت داشتم و دارم،بچه هات درست مثل بچه های نداشته ی خودم بودن و هستن الان هم میدونم چون خیلی از مرگم نگذشته ممکنه اون عفریته دوباره دست به کار بشه،اون میخواد به همه بفهمونه که من بیمار بودم،تو و علی و شادی هم که به من مربوط بودین بیمار هستین.
    تا قبل از اینکه تو هم بیمار بشی،مطمئن بودم با اینکه اسم فرزاد توی شناسنامه بچه هاست اما تو تا اخر عمر منو به عنوان پدر اونا معرفی خواهی کرد و اون عفریته هم به ارزوی دیرینه اش نخواهد رسید و شما رو سالم میبینه ،علاوه بر اینکه منم از داشتن بیماری ایدز مبرا میشدم اما الان و با وجود بیماریت فقط یک راه داری اونم اینه که حقیقت رو بگی،نمیخوام فکر کنن تو هم بر اثر بیماری من می میری.البته این رو فراموش نکن و اشتباهی که من کردم تو مرتکب نشو،به خاطر نجات زندگی علی و شادی حتما رسواش کن،تا دیگران بدونن با چه ادمی طرف هستن و حواسشون جمع بشه.اسمش رو بهت نمیگم چون میترسم نامه به دست کسی غیر از خودت بیفته،کافیه بالاخره تحریم رو بشکنی و اون صندوق رو باز کنی.
    اینقدر به پدرت مدیون هستم که چنین چیزی رو ازت بخوام،خواهش میکنم دیگه اون صندوق رو باز کن.شاید با باز شدن اون خیلی از مشکلاتت حل بشه و بتونی مادر و پدرت حتی فرزاد رو ببخشی.فقط یه چیزی رو هرگز فراموش نکن،توی تمام این سالها ،تو و دوقلوها ،عزیزترین موجودات زندگی من بودید.میتونم قسم بخورم اگه شماها نبودین ،خیلی زودتر از اینها می مردم،دوستتون دارم؛خواهش میکنم باور کن…"

    وقتی نامه ی دایی سینا تموم شد،تا نزدیک اذان صبح اشک ریختم و مطمئن بودم ،این گریه فقط به خاطر خود دایی سینا ست و نه هیچ کس و هیچ چیز دیگه ای.
    تا دو روز بعد از خواندن نامه ی دایی سینا و افشا شدن اون حقایق تلخ،تمام فکر و ذکرم هول محور اون عفریته و پرده برداشتن از اسمش می چرخید.فهمیدم این راه هم در گرو باز شدن اون صندوقچه ای بود که شش سال پیش سینا بهم داده بود و هرگز رغبتی برای باز کردنش نداشتم،حتی اون رو با خودم ایران نبردم و هنوز توی خونه ای بود که زمانی با فرزاد زندگی میکردم.تمام فکرم مشغول این موضوع بود و باید میرفتم سراغ صندوق،اگه واقعا بعد از مرگم خطری از جانب اون عفریته ،علی و شادی رو تهدید میکرد،چاره ای نداشتم جز رسوا کردن اون حتی اگه به قیمت بر ملا شدن راز بچه ها بود.
    باید هر طوری بود اون کسی که زندگی دایی سینا رو ازش گرفت و ارزوهاش رو بر باد داد ،می شناختم.هر چند برام سخت بود که به اون خونه برگردم ،اما ناچار برای بدست اوردن صندوق باید به اونجا میرفتم.بالاخره چند روز بعد در یک عصر پاییزی ،وقتی بهرام و ثریا رفته بودن و نادین هم بچه ها رو برده بود گردش؛سوئیچ ماشین رو برداشته و با اینکه دکتر گفته بود حق رانندگی ندارم،سوار ماشین شده و به طرف خونه ی مشترکم با فرزاد رفتم ؛سر راه قفل سازی رو سوار کردم تا کلیدها رو بسازه،رغبتی برای زود پیاده شدن نداشتم.از اون خونه و تمام خاطراتی که زمانی برام بهترین خاطرات بود و الان ازشون متنفر بودم، بدم می اومد و از اینکه مجبور شده بودم به خاطر علی و شادی و ایندشون پا به اونجا بذارم ناراحت بودم.
    تا قفل ساز درها رو باز کنه ،به صندلی تکیه داده و چشمانم رو بستم ؛بهش گفته بودم که کارت تموم شد خبرم کن.چند لحظه ای نگذشته بود که چند ضربه به شیشه ماشین خورد،متعجب از اینکه چقدر زود کارش تموم شده چشمانم رو باز کردم.قفلساز بود که با قیافه ای شاکی گفت:
    -خانم !مگه نگفتی شما صاحب این خونه هستی؟
    -بله،مگه چی شده؟
    -یکی دیگه هم پیدا شده و ادعا میکنه خونه مال اونه،تازه کلید هم داره.
    انگار اب سردی روی تنم ریخته بودن،باورم نمیشد فرزاد در مورد اینکه خونه رو به نامم کرده دروغ گفته باشه.
    حالا دروغش به جهنم،من احتیاجی به مال و منال او نداشتم ،مهم اون صندوق بود که معلوم نبود تکلیفش چی میشه.با ناراحتی از قفلساز پرسیدم :
    -کو،اونکه ادعا میکنه صاحب خونه است؟
    -اوناهاش دم در ایستاده،تورخدا تا منو دزد نکرده خودتون تکلیف رو روشن کنین.
    چون ماشین رو بالاتر از خونه پارک کرده بودم برای دیدن جلوی در مجبور شدم پیاده شده و به اون سمت برم،اما با دیدن فرزاد دهانم بازموند اون اینجا چیکار میکرد؟
    از فکر اینکه خونه خودش بود و با همسرش اینجا زندگی میکرد خشمم دوبرابر شد،به او که معلوم بود خیلی تعجب کرده نزدیک شدم و با نفرت نگاهش کردم و گفتم:
    -فکر نمیکردم کسی اینجا ساکن باشه،وگرنه محترمانه زنگ میزدم و داخل میشدم.
    فرزاد با دستپاچگی گفت:
    -نه !اشتباه نکن کسی اینجا ساکن نیست.
    میخواستم بهش بگم ،پس تو اینجا چه غلطی میکنی ؟که قفلساز نفس راحتی کشید و گفت:
    -خب،خداروشکر مثل اینکه شما همدیگه رو می شناسین ،گفتم خانم به این محترمی محاله دروغ بگه!حالا من چیکار کنم ،قفلها رو باز کنم یا برم؟
    در حالیکه سعی میکردم خونسرد باشم؛روبه قفلساز گفتم:
    -نه دیگه شما بفرمایید ،می بینید که صاحب خونه خودشون هستن و در رو باز میکنن فقط بگید مزدتون چقدر می شه؟

  6. #136
    TxTuR آنلاین نیست.
    حرفه ای

    كبوتر هاي اطلسي عادت دارن به بي كسي
    تاریخ عضویت
    Jun 2011
    محل سکونت
    تبريز--شهر اولين ها
    سن
    21
    نوشته ها
    8,525
    پسند شده های دریافتی
    296
    پسند شده های ارسالی
    344

    آنتی ویروس شما سیستم عامل کامپیوتر شمامرورگر شما

    جنسیت شما ؟ حالت من

                         شهرت :5153


    ویترین مدال ها

    پیش فرض

    به سمت ماشین رفتم و از داخلش کیفم رو برداشت،با اینکه قفلساز عقیده داشت قفلی باز نکرده و پولی نمی گرفت اما مقداری پول بهش دادم و با تشکر اون رفت وقتی قفلساز رفت،مردد مانده بودم که بی خیال صندوق بشم و برم یه روز دیگه بیام،یا چند دقیقه تحملش کنم و برم صندوق رو بردارم.اخر هم به این نتیجه رسیدم که یک روز هم برای من یک روزه!نباید وقت رو هدر می دادم.در همین فکر بودم که بهم نزدیک شد و با شرمندگی گفت:
    -ببخشید،من منظوری نداشتم ،قفلساز رو که دیدم فکر کردم دزده و گفتم من صاحب خونه هستم ،یک درصد هم احتمال نمیدادم تو اومده باشی.
    -منم مجبور شدم بیام؛وگرنه نمی اومدم.
    -مجبور بودی؟
    -بله!باید چیزی رو که توی خونه جا گذشتم بر دارم،البته اگه باشه!!
    -من به چیزی دست نزدم و همه چیز سرجاش،میتونی بری ببینی.
    دسته کلید رو به طرفم گرفت و با دیدن جا کلیدی که هنوز همون جا کلیدی بود ، پوزخندی زدم و گفتم:
    -معلومه که چیزی دست نخورده.
    تردید رو کنار گذاشته و کلید رو گرفتم و به سمت در رفتم،در حالیکه سعی میکردم خاطرات گذشته به مغزم هجوم نیاره وارد خانه شدم.فرزاد هم به دنبالم می امد ،با اینکه تلاش میکردم به چیزی نگاه نکنم اما ماشین ماکسیمایی که زمانی به من تعلق داشت و هنوز سرجای شش سال پیش پارک بود ؛از دیدم دور نماند.
    وارد ساختمان که شدم ؛یک راست رفتم بالا به سمت اتاق خواب،فرزاد همون پایین ماند.وارد اتاق که شدم بی انکه چشم به چیزی بیندازم رفتم کنار تخت و صندوقچه رو که زیر تخت بود برداشتم،یادم بود که کلیدش رو توی کشوی میز ارایشم گذاشته بودم.
    انقدر برای برداشتن کلید و زودتر خارج شدن؛عجله داشتم که دستم به شیشه ی ادکلن خورد و افتاد بی توجه به ان به سمت صندوق برگشتم و چشمم به جا سیگاری پر از ته سیگاری افتاد که بالای تخت بود،اما حوصله ی فکر کردن به اینکه مال کیه و اینجا چیکار میکنه رو نداشتم.انگاری بار سنگینی از دوشم برداشته شده بود،با صندوق از اتاق زدم بیرون .
    فرزاد که پایین پله ها ایستاده بود،لبخندی زد و پرسید:
    -همه چی سرجاش بود؟
    با بی تفاوتی شانه ای بالا انداخته و گفتم:
    -توجه نکردم،هدفم این صندوقچه بود که پیداش کردم.
    با تعجب به صندوقچه نگاه کرد و گفت:
    -تا حالا ندیده بودمش.
    -ارث پدریه،زیر تخت قایم کرده بودم .نترس چیزی از اموال تو داخلش نیست،به چیزی هم دست نزدم میتونی بری ببینی ،به جز یه ادکلن که افتاد و شکست البته پولش رو می دم.
    سری به علامت تاسف تکان داد و گفت:
    -چقدر زبونت تلخ شده.
    -مقصر زمونه است و نامردیایی که از بعضی ادمها دیدیم.
    پوزخندی زد و چیزی نگفت،به سمت در حرکت کردم تا زودتر از اون خونه ی لعنتی خارج بشم که یهو چشام سیاهی رفت و صندوق از دستم رها شد،به شدت خوردم به دیوار و افتادم زمین .برای لحظه ای ترس تمام وجودم رو فرا گرفت،اخه هیچی نمی دیدم،فکر کردم یا کور شدم و یا مردم،وحشت زده چشمانم رو باز و بسته میکردم اما چیزی رو نمی دیدم.
    صدای فرزاد که با ترس و دستپاچگی دائم می پرسید ،چی شدی،چرا اینطوری شدی؟بهم اطمینان داد که هنوز نمرده ام،بنابراین باز چند باز چشمانم رو باز و بسته کردم اما بی فایده بود.
    گیج شده بودم و صدای فرزاد یک لحظه هم قطع نمی شد،نزدیک بود گریه کنه؛دائم بازوهام رو تکون میداد و حالم رو میپرسید وزبونم بند اومد بود،فکر میکردم اگه کور شده باشم چی؟اون صندوق رو باز نکرده ام !هنوز نمیدونم اون عفریته کیه؟
    هر کاری میکردم چشمم جایی رو نمی دید،تا اینکه دوباره صدای فرزاد قطع شد و باز ترس از مردن به سراغم اومد اما لحظه ای بعد دوباره صدای رو شنیدم ،سعی میکرد اب قندی رو که درست کرده بود به خودم بده!امیدوار شدم و با سختی ازش خواستم از داخل کیفم داروهام رو بده.فکر میکنم خیلی دستپاچه بود؛از نوع حرف زدنش میشد فهمید.
    قرصام رو که خوردم برای دقایقی چشمانم رو بستم و صدای فرزاد که با لحن ملتمسانه ای ازم میخواست چشمام رو باز کنم رهایم نمیکرد.نمی فهمیدم چرا داد می زد؛از چی ترسیده بود؟
    یادش رفته بود که خودش باعث تمام این بدبختی های من بود؟وقتی تکون دادنش رو دوباره شروع کرد،چشمام رو به سختی باز کردم و با دیدن رشته های نور ،ناباورانه شروع به پلک زدم کردم تا دوباره همه چیز رو واضح دیدم.فرزاد مقابلم نشسته بود و با حالی دگرگون ؛بازوهام رو گرفته بود و نگاهم میکرد.وقتی نگاهش کردم؛پرسید:
    -خوبی؟
    بهش خیره شدم،چقدر نگاهش شبیه اون شبی شده که بالای پشت بام نجاتم داد،اعتراف میکنم مجذوبش شدم و احساس کردم تا حد پرستش دوستش دارم،عاشق نگرانیش برای خودم بودم که ناگهان یاد اون روز توی دفتر وکلیش افتادم؛مطمئن بودم اگه فقط طلاقم می داد و تائیدیه در کار نبود می تونستم ببخشمش اما اون تائیدیه دروغ ،دوباره تنفر رو به جای عشق قرار داد.
    در حالی که سعی میکردم بازوهام رو از دستش رها کنم با خشم گفتم:
    -به من دست نزن،تو شوهر من نیستی.
    بازوهام رو رها کرد و خیره نگام کرد ،به سختی میخواستم از جا م بلند بشم اما نمی تونستم.داشتم می خوردم زمین که فرزاد دوباره دستم رو گرفت و مانع افتادنم شد ، با اینکه کمکم کرده بود اما باز سرش داد زدم:
    - مگه نمی گم به من دست نزن.
    - داشتی می افتادی!
    - بیفتم به تو چه؟
    جور خاصی نگاهم کرد ، انگار می خواست چیزی بگه اما با توجه به حالم منصرف شد.باز می خواستم بلند بشم.اما ترسیدم دوباره بیفتم ، با تشر به فرزاد گفتم:
    - چرا اینطوری نگاهم می کنی ، برو دنبال کارت ، اصلا چرا اینجایی؟ مگه نگفتی این خونه مال منه ، دروغ گفته بودی؟
    انگار خیلی بهش برخورد ، با دلخوری گفت:
    - نه مال خودته ، می خوای سندش رو بیارم ببینی؟
    - لازم نکرده.فقط برو بیرون.
    - باشه می رم ، فقط تو کی می ری که من برگردم؟
    - برگردی؟مگه اینجا خونه من نیست ، بیایی اینجا چکار؟
    اینبار با تشر گفت:
    - می خوای سند بیارم ثابت کنم مال خودته؟
    - نه تا بری سند رو بیاری دیرتر از جلو چشمام میری.
    - یعنی اینقدر از من تنفر داری؟
    - بیشتر از اون چیزی که در مغزت بگنجه.
    خوب می دونستم این حرف رو زدم تا لجش رو در بیارم ، نگاه غمگینی بهم انداخت و گفت:
    - باشه ، می رم ، فقط به یه شرط!
    - می خوای خونه رو برگردونم نامت؟باشه قبول.فقط برو.
    - مرده شور این خونه رو ببرن.
    با تمسخر گفتم:
    - معلومه این حرف رو از ته دلت میزنی ، وگرنه اینجا چکار می کردی؟
    - من خیلی زیاد میام اینجا.
    - عوضش من اگه مجبور نبودم نمیامدم.
    - اخه من اینجا رو خیلی دوست دارم.
    - خب ، برای اینه که می گم بریم سندش رو به نامت بزنم.
    - هنوز که شرطم رو نگفتم.
    - زودتر این شرطت رو بگو منو خلاص کن.
    - جواب به سوال شرط منه.
    - بپرس!
    - شش ساله که این سوال روی دلم سنگینی می کنه ، من چه ظلمی به تو کرده بودم که بعد از طلاق حتی چهار ماه قانونی رو صبر نکردی و رفتی زن سینا شدی؟
    دلم می خواست تف کنم توی صورتش ، خنده ای عصبی کرده و گفتم:
    - خوبه دست پیش گرفتی ، پس نیفتی؟
    - نه ، فقط جواب سوالی رو می خوام که شش سال عذابم داده ، تا جوابش رو هم نگیرم ، نه خودم از اینجا می رم و نه میذارم تو بری ....
    تمام ابی رو که توی لیوان بود پاشیدم توی صورتش و در حالیکه سعی می کردم از جا بلند بشم ، با تمام نفرتم گفتم:

    - اینم جوابت.
    احساس کردم دلم خنک شده ، خوشبختانه اینبار در بلند شدن موفق شدم و به او که صورتش رو پاک می کرد نگاه کردم و گفتم:
    - حالا تو جواب سوال منو بده ، بگو من چه ظلمی در حق تو کرده بودم که درست روز سالگرد ازدواجمون ، در حالیکه داشتم تهیه ی سور و سات یه جشن دو نفره رو می دیدم ، وکیلت به دفترش احضارم کرد و یه طلاقنامه غیابی رو گذاشت روی میز و تا خواستم اعتراضی کنم ، یه تاییدیه روانی از دکتری که اصلا نمی شناختم بهش اضافه کرد و بهم گفت که چاره ای ندارم ، جز امضای طلاقنامه چون تو قبلا ترتیب همه ی کارها رو داده بودی؟چرا؟چه ظلمی بهت کرده بودم؟
    ناگهان فرزاد مثل برق گرفته ها از جا پرید و با حیرت به من زل زد و گفت:
    - چرا داری مزخرف می گی؟
    کنترل کردن خودم خیلی سخت بود ، خنده ای عصبی کردم و گفتم:
    - یعنی قبول نداری بهم ظلم کردی؟
    قیافه ادم های بی گناه رو به خودش گرفت و گفت:
    - ظلم کدومه ، طلاق غیابی کجا بود ، تاییدیه روانی چیه؟
    با ناباوری نگاهش کردم ، از اینکه تا این اندازه پست بود و زیر تمام کارهاش می زد ، حالم بهم می خورد.دلم می خواست محکم بکوبم توی صورتش.
    با تاسف گفتم:
    - خجالت بکش ، به تو هم می گن مرد؟
    - از چی خجالت بکشم؟
    - از اینکه زل زدی توی چشم های من ، داری راحت همه چیزو حاشا می کنی!
    - من چیزی رو حاشا نمی کنم ، فقط نمی دونم از چی حرف میزنی ، من روحم از تاییدیه پزشکی خبر نداره.
    - به درک که خبر نداره!
    قرصام رو برداشتم و ریختم توی کیفم و صندوقچه رو که افتاده بود زمین اما خوشبختانه طوری نشده بود ، برداشتم و خواستم تا یه چیزی هم به این ادم کلاش بدهکار نشدم ، از در خارج بشم که سد راهم شد و خیلی جدی و عصبی گفت:
    - ببین پروانه ، تا نگی حرف هایی که زدی چه معنی داشت نمیذارم بری.
    - فرزاد!خجالت بکش ، ببینم یعنی گذشت شش سال فراموشی بهت داده.
    - حاشیه نرو ، بگو ببینم منظورت از این حرفها چی بود؟
    سعی کردم خونسردی خودم رو حفظ کنم ، در جوابش گفتم:
    - پیشنهاد می کنم ، برای الزایمرت یه سری بری پیش همون پزشکی که تاییدیه روانی بودن منو ازش گرفتی ، حتما با پول خوبی که اون زمان بهش دادی خیلی رفیق شدین.
    هر دکتری تایید نمی کنه یه زن روانی و کنترل نداره ، مگه پول خوبی گرفته باشه.

  7. #137
    TxTuR آنلاین نیست.
    حرفه ای

    كبوتر هاي اطلسي عادت دارن به بي كسي
    تاریخ عضویت
    Jun 2011
    محل سکونت
    تبريز--شهر اولين ها
    سن
    21
    نوشته ها
    8,525
    پسند شده های دریافتی
    296
    پسند شده های ارسالی
    344

    آنتی ویروس شما سیستم عامل کامپیوتر شمامرورگر شما

    جنسیت شما ؟ حالت من

                         شهرت :5153


    ویترین مدال ها

    پیش فرض

    با درماندگی توی چشمانم نگاه کرد و گفت:
    - باور کن نمی دونم از چی حرف میزنی؟
    مطمئن بودم هر کس دیگه ای جای من بود حرفاش رو باور می کرد ، صداقتی توی نگاه و حرفش بود که اگه خودم اون روز دفتر وکیلش نرفته بودم ، الان حرف خودم رو رد می کردم.دوباره بغض لعنتی به سراغم اومد و احساس حقارت شش سال پیش در نظرم مجسم شد.خدایا ما زن ها چقدر بدبختیم ، چرا به ما اشک رو دادی؟در حالیکه بغض شدیدی داشتم اینبار با صدای ارومی گفتم:
    - فرزاد!حاشا نکن ، در کمتر از سه هفته بعد از برگشتنت از شمال ، غیابی طلاقم دادی.
    طلاقش عیبی نداره ، من به حرفت گوش نداده بودم و تو هم خسته شده بودی ، اما چرا اون تاییدیه رو دادی.تو چقدر پول خرج کردی تا منو دیوونه قلمداد کنی ، اونم برای چی ، برای اینکه طلاقم بدی.برای اینکار احتیاج به اون همه خرج نبود.می تونستی دوستانه ازم بخوای تا ازت جدا بشم ، چرا بهم تهمت زدی؟شش سال دلم می خواد بدونم هدیه سالگرد ازدواجم چقدر برات خرج برداشته بود.
    - پروانه خواهش می کنم ، چرا به جای درست جواب دادن گیجم می کنی ، من تو رو غیابی طلاق دادم؟
    - ندادی؟
    - تو خودت طلاق گرفتی!من پیشنهادش رو دادم ، اما تنظیم طلاقنامه و کارها توسط وکیل به خواست تو انجام شد.من برای اینکه تو رو بترسونم تا دست از این موش و گربه بازی برداریم و به همه بگیم ازدواج کردیم ، پیشنهاد طلاق رو توسط وکیلم دادم.
    - باشه ، تو که راست می گی ، حالا بذار برم.
    - چرا حرفم رو باور نمی کنی؟
    با تمسخر گفتم:
    - چرا باور می کنم.بذار برم.
    - مسخره ام نکن ! راست می گم.
    - چرا مسخره ات کنم؟
    - منو دست انداختی؟ مگه غیر از این بود که گفتم؟
    حوصله ی کل کل کردن رو باهاش نداشتم ، با تحکم گفتم:
    - برو کنار ، تا داد نزدم .
    - نمی ذارم بری ! شش سال منتظر چنین لحظه ای بودم ، هر شب صدها بار حرفام رو مرور می کردم تا بهت بگم . حالا تا نگی چرا طلاق نامه رو امضا کردی و کمتر از 4 ماه زن سینا شدی نمی ذارم بری .
    - خوبه ، دونه دونه داری همه چیز رو گردن می گیری !
    - من چیزی رو گردن نمی گیرم .
    - جدا ! پس طلاق نامه از دهنت در رفت .
    - نه ، به خواست تو طلاق نامه تنظیم شده بود . من فکر می کردم اینقدر منو دوست داری که وقتی وکیلم ، پیشنهاد طلاق رو بهت بده اعتراض کنی و قبول نکنی . ازش خواستم بهت بگه ، اصلا دلم نمی خواد از هم جدا بشیم اما اگه بخوای به موش و گربه بازی ادامه بدی مجبوریم . من احمق حتی یک درصد هم احتمال نمی دادم تو از این پیشنهاد استقبال کنی ، من به عشق تو ایمان داشتم .
    - فرزاد ! خفه شو ، فکر کردی هنوز همون دختر ساده و احمق شش سال پیش هستم .
    - به خدا ، دارم راست می گم .
    - آره ! تو داری راست می گی ! طلاق نامه ای در کار نبود ، تأئیدیه روانی چی بود که وکیلت گذاشت جلوم ؟ می خواستی تهدیدت محکم تر باشه ؟
    - من اصلا از تأئیدیه روانی خبر ندارم !!
    - به درک که خبر نداری ، اصلا من دارم دروغ می گم ، چرا سعی می کنی که به من بقبولانی که وجود نداشته؟
    اینبار فریاد کشید :
    - چون وجود نداشته ! چون تو بی دلیل طلاق رو قبول کردی ، چون من هنوز دوست دارم ، حالا فهمیدی .
    - خجالت بکش فرزاد ! تو زن داری .
    - از چی خجالت بکشم ، دوست داشتن تو چه ربطی به زن داشتنم داره ؟
    مونده بودم چی بهش جواب بدم ، به طرف سالن رفتم و خودم رو روی مبلی رها کردم ، قدرت ایستادن نداشتم و بدون آنکه بخوام ، اشکام سرازیر شده بود .
    به طرفم اومد و روبه روم ، روی زمین زانو زد و دو طرف دسته ی مبلی که روش نشسته بودم گرفت و با قیافه ای عاجزانه و عاشق پیشه گفت :
    - من توی این مدت حتی یک لحظه هم فراموشت نکردم ، حتی ازدواجت با سینا و بچه دار شدنت ، ذره ای از عشق من کم نکرد. باور کن اگه گیر مامانم نبودم ، امکان نداشت ازدواج کنم من غزاله رو دوست ندارم ، خودش هم می دونه .
    اشکام رو پاک کردم و گفتم :
    - مشخصه دوستش نداری ، شنیدم نمی تونین بچه دار بشین و تو اونقدر عاشقش هستی که عیب نازا بودنش رو خودت به گردن گرفتی
    - کی گفته من عیب اون رو به خودم نسبت دادم ؟
    - توی فامیل پر شده که فرزاد مشکل داره و بچه دار نمی شه ، نکنه می خوای اینم حاشا کنی ؟
    فرزاد مشکوک نگاهم کرد و پرسید :
    - تو از کجا می دونی عیب از اونه ، نه من ؟
    فهمیدم که کمی تند رفتم ، نمی خواستم قبل از شناخت اون عفریته که دایی سینا گفته بود ، هویت بچه هام رو فاش کنم . بنابراین به جای جواب گفتم :
    - دیدی قبول کردی به خاطر زنی که ادعا می کنی دوستش نداری ، چه گذشتی کردی ، اون وقت از بیماری ساده من چه غولی ساختی و منو با سر زدی زمین و تمام ایمانی که به عشقمون داشتم رو خراب کردی.تو منو داغون کردی فرزاد!می فهمی؟تو عاشق بچه بودی اما به خاطر اون ، بی خیالش شدی.
    - نه اینطور نیست.
    - یعنی عاشق بچه نیستی؟
    - من فقط عاشق توام.
    حرفش دلم رو لرزاند و دوباره اشکم سرازیر شد ، با درماندگی گفتم:
    - خواهش می کنم فرزاد!دروغ نگو ، تو اگه عاشق بودی با اون وضع طلاقم نمی دادی.
    به چشمانم زل زد و گفت:
    - گریه نکن ، تو که می دونی تنها چیزی که نمی تونم در برابرش مقاومت کنم همین بغض و اشک توئه.
    با شنیدن این جمله ، قطرات اشک سریع تر سرازیر شدن و با درماندگی گفتم:
    - چرا اینقدر اذیتم می کنی؟دلت برام نمی سوزه؟نگاهم کن!ببین به چه حال و روزی افتادم ، سالهاست یه مرده متحرک هستم!دست از سرم بردار ، به زندگیت برس و مثل شش سال پیش که دلت رو زدم و با اون وضع دورم انداختی ، از خیرم بگذر.
    - شش سال می خوام بی خیالت بشم ، اما نمی تونم چرا نمی فهمی؟باور کن من دوستت دارم.
    - من همون سال ، توی دفتر وکیلت ، تمام باورهام رو از دست دادم.من از تو متنفرم فرزاد!
    - اما من تو رو می پرستم.
    - منم یه روزی می پرستیدمت و اونقدر دوستت داشتم که به خاطرت قید همه چیز رو زدم. روزها و شبها توی همین خونه ، توی تراس اتاق خوابمون ایستادم و چشم به در دوختم تا تو کلید بندازی و بیایی تو.بیایی تا من بهت بگم ، هیچ چیز به جز تو برام مهم نیست و دیگه اهمیتی نداره پدر و مادرم کی هستن و من حاصل چه رابطه ای هستم.بیایی و من بهت بگم ، هر چی هستی و هر چی هستم.فقط تو رو می خوام ، تو دنیای منی ، گذشته ها گذشته و حالا دیگه به دنیا اومدم ، وقتی تو رو دارم برام مهم نیست چه جوری به دنیا اومدم!می دونی چرا؟چون به عشقت ایمان داشتم!ایمان محکمتر من این بود که مطمئن بودم سالگرد ازدواجمون میای خونه!اون روز یه هدیه خیلی ویژه برات داشتم که تو رو خوشبخت ترین مرد دنیا می کرد ولی تو ، توی لعنتی ، همه چیز رو خراب کردی!همه باور و عشقمو به هم ریختی!منی که می پرستیدمت ازت بیزار شدم ، چرا؟چون خودت خواستی.اخه کدوم مردی هدیه سالگرد ازدواج ، طلاقنامه غیابی برای زنش می فرسته.اونم نه فقط طلاقنامه ، بلکه همراه یه تاییدیه روانی تا اون زن وادار به امضا و قبول طلاقنامه بشه.
    نگاهش کردم تا بلکه خجالت بکشه و دست از انکار برداره ، در حالیکه به پهنای صورت اشک می ریخت گفت:
    - اخه به چه زبونی بهت بگم ، اشتباه می کنی؟طلاقنامه از طرف من نبود ، فقط پیشنهادش رو دادم تا تو رو تهدید کنم ، تاییدیه روانی رو که اصلا ازش خبر ندارم.

    چرا برای این تهدید از این حربه استفاده کردی؟مگه به عشق من ایمان نداشتی ، تو مرد بودی!می رفتی حقیقت رو به همه می گفتی ، منم اینقدر عاشقت بودم که سکوت کنم و روی کاری که تو صلاح دونستی حرف نزنم.
    بعدش یا من بی خیال پدر و مادرم می شدم ، یا به کمک تو و بقیه هویت واقعیم رو پیدا می کردم و به زندگیم ادامه می دادم.چرا برای تهدید و ترسوندن من اخرین راه رو انتخاب کردی؟
    - اشتباه کردم ، حالا هم شش ساله که دارم تاوان اشتباهم رو پس می دم.من یک در صد هم احتمال نمی دادم تو اون پیشنهاد رو قبول کنی!باور کن پروانه ، به عشقم قسم می خورم که من طلاقنامه و تاییدیه روانی برای تو ندادم.
    خدایا چرا اصرار داره حرفش رو باور کنم ، ناگهان یاد دادنامه دایی سینا افتادم ، شاید دفاعیاتی داشته باشه!یعنی اون داره صادقانه حرف می زنه؟شاید هم این یه نقشه باشه ، توسط اون عفریته که از من متنفره؟با تردید گفتم:
    - فرزاد به من فرصت بده!باور حرفات برام سخته ، چطور ممکنه تو از تاییدیه و حرفای وکیلت خبر نداشته باشی ، تازه پرونده طلاقمون وجود داره ، من که دروغ نمی گم!
    - بهت قول می دم تا فردا ، ته و توی قضیه رو در بیارم فقط یه چیزی رو بهم بگو ، تو از روی لج و لجبازی با من زن سینا شدی؟
    پوزخندی زدم و گفتم:
    - دونستنش به چه دردی می خوره؟بهترین روزهای جوونیم رو از دست دادم ، دیگه فایده ای نداره.
    - اما خیالم راحت میشه که هنوز دوستم داری!
    - من هیچ احساسی نسبت به تو ندارم.
    - چرا، چون زن دارم. من اسما زن دارم که اونم به اجبار کتی بوده، در اصل داشتن و نداشتنش فرقی نداره.
    نمی دونم از سکوت من چه تعبیری کرد که گفت:
    - ببین پری ! من و غزاله داریم از هم جدا می شیم، خیلی وقته چنین قصدی داریم، ما اصلا حرف هم رو نمی فهمیم. من و اون تا سه ماه دیگه زن و شوهر نیستیم، می دونم باید تا سال سینا صبر کنی اما من دیگه طاقتش و ندارم، پس مثل قبل مخفیانه ازدواج می کنیم و بعد از سال سینا علنیش می کنیم. بچه هات هم می شن بچه های خود من، بهت قول می دم اصلا فکر نکنم اونا بچه های سینا هستن بلکه فکر می کنم، حاصل عشق قشنگ خودمون هستن. نظرت چیه؟
    گریه ام شدت گرفته بود و با بغض گفتم:
    - چرا چرت و پرت می گی فرزاد؟
    با هیجان ادامه داد:
    - دیگه لازم نیست برگردی امریکا، شنیدم اونجا مهد کودک داری، اون رو تعطیل می کنیم و همین جا یه مهد کودک جدید می زنی و توی همین خونه هم زندگی می کنیم، من عاشق این خونه هستم.
    توی این شش سال روزی نبود که به این خونه نیومده باشم، حتی شبها اینجا می خوابم. گاهی احساس می کنم اینجا حضور داری و بهم رسیدگی می کنی، لوسم می کنی، برام آب پرتقال می گیری. پروانه من توی این شش سال با خاطراتمون زندگی کردم. من عاشق تو هستم، بگو دوستم داری! بگو حاضری دوباره باهام ازدوا کنی! بگو دیگه ...
    وقتی به چشمان سبز پر اشکش نگاه کردم، نمی دونستم خریته یا حماقت، اما باز عاشقانه دوستش داشتم. می پرستیدمش و باورش داشتم و حتی اگه تمام حرفاش دروغ بود، بازم می خواستمش.
    با تمام وجودم عشقش رو فریاد می زدم و دلم می خواست باز برای من باشه، اما من محکوم بودم به نداشتم چیزهایی که عاشقشون بودم. این تومور لعنتی مهلتی برای خواستن و داشتن بهم نمی داد، دوباره وحشت تمام وجودم رو فرا گرفت. چرا؟
    چرا من که باید تا چند روز دیگه می رفتم، با گفتن و اعتراف عشقم، اینطوری نبودنم براش راحت تر می شه. سعی کردم لحنی منطقی داشتم و گفتم :
    - فرزاد! متاسفم، من تا آخر عمرم عاشق پدر بچه هام هستم.بهتره منو فراموش کنی، دفتر زندگی من و تو شش سال پیش، توی دفتر وکیلت بسته شده، نذار دوباره بازش کنیم چون فایده ای نداره.
    دستاش از روی مبل شل شد و کنار رفت، با ناباوری نگاهم می کرد، احساس کردم دیگه نمی تونم و نباید به چشماش نگاه کنم، وگرنه کار خراب می شد و لو می دادم که دوستش دارم.
    خداحافظی کوتاهی باهاش کردم و خواستم از در خارج بشم اما دلم نیومد، احساس کردم آخرین باره که می بینمش. برگشتم و دوباره نگاهش کردم، زل زده بود بهم، احساس کردم تمام حسم رو از نگاهم خواند چون وقتی رسیدم توی حیاط، صدای فریادش رو شنیدم که ملتسمانه گفت:
    - دروغ می گی، می دونم دوستم داری، دست از سرت بر نمی دارم حتی اگه خوار و ذلیلم کنی، باز باید مال من باشی.
    فکر می کنم، خدایا توی اون لحظات دلش به حالم سوخته بود که اجازه داد با اون حال خراب، بتونم رانندگی کنم. در تمام مسیر، صدای فریادش توی گوشم زنگ می زد فقط از خدا می خواستم یا کسی رو عاشق نکنه یا اگه کرد به این روز نندازه، چقدر برام سخت بود.
    وقتی به حرفاش فکر می کردم، با خودم می گفتم یعنی تمام این سالها کینه ای بی خودی ازش به دل داشتم؟ سالها بی دلیل لذت پدر بودن رو ازش گرفتم. یعنی اونم بازی خورده بود؟ درست مثل من!
    اما از چه کسی؟ برای وکیلش چه سودی داشت که ما رو با دروغ از هم جدا کنه؟ نکنه کار همون عفریته ای بوده که دایی سینا برام نوشته؟
    آنقدر درگیر افکارم بودم که نفهمیدم چطوری به جای رفتن خونه بهرام، سر از خونه حاج مهدی در آوردم. چه لذتی داشت وقتی عزیز جون به استقبالم اومد و من به آغوشش پناه بردم و یه دل سیر اشک ریختم.
    شب از نیمه گذشته بود، خونه حاج مهدی بودم و توی اوج بی تابی همه چی رو راجع به سالهای زندگیم و حتی مریضیم براشون گفتم.
    حالم اینقدر خراب بود که ترجیح دادم شب همون جا بمونم، زنگ زدم به ثریا و سفارش بچه ها رو کردم. باز هم به حرفهای فرزاد فکر می کردم، به اینکه دیگه ازش تنفر که ندارم هیچ، دوباره قلبم مالامال از عشقش شده بود. باز می خواستمش و حاضر بودم همراهش باشم اما این همراه شدم مشروط بود به سالم بودنم و بای من که شمارش معکوس زندگیم آغاز شده بود، یه شروع دوباره با کسی که عاشقش بودم، جز عذاب دادن و ظلم به فرزاد چیز دیگه ای نداشت.
    خوشبختانه اینبار مثل سالها قبل مجبور نبودم در اوج عطش خواستن فرزاد دست و پا بزنم، چون کمتر از چهل روز دیگه می مردم و پناهنده جایی می شدم که درش آرامشی مطلق وجود داشت.

  8. #138
    TxTuR آنلاین نیست.
    حرفه ای

    كبوتر هاي اطلسي عادت دارن به بي كسي
    تاریخ عضویت
    Jun 2011
    محل سکونت
    تبريز--شهر اولين ها
    سن
    21
    نوشته ها
    8,525
    پسند شده های دریافتی
    296
    پسند شده های ارسالی
    344

    آنتی ویروس شما سیستم عامل کامپیوتر شمامرورگر شما

    جنسیت شما ؟ حالت من

                         شهرت :5153


    ویترین مدال ها

    پیش فرض

    تبلیغات


    از وقتی با عزیز جون و حاج مهدی صحبت کرده و حرفهای فرزاد رو براشون نقل کردم، داشتن اونا قانعم می کردن که اون راست می گه. حاج مهدی می گفت، شاید نازا بودن زنش هم یه نشونه برای توست که بلاتکلیف سرنوشت بچه هات هستی.
    حاج مهدی ازم خواست به پیشنهادش مبنی بر اینکه علی و شادی رو به دست پدرشون بسپرم فکر کنم. حالا باید از فرزاد و صحت حرفاش مطمئن می شدم تا بدون ذره ای تردید، پیشنهاد حاج مهدی رو عملی کنم. شاید واقعا فرزاد از همه چیز بی خبر بوده و تنها چیزی که این باور رو بهم می داد، نامه دایی سینا بود.
    هر جور بود باید ته و توی قضیه رو روشن می کردم تا بفهمم اون عفریته چه کسی بوده. صندوقچه رو مقابلم قرار دادم و به آرامی کلید رو داخلش چرخانده و به همان آرامی درش رو باز کردم، داخلش یه سجاده سبز رنگ دیده می شد و بی شک همان سجاده ای بود که می گفت براش خیلی عزیزه. سجاده رو، خارج کردم و متوجه شدم داخل سجاده چیزهایی وجود داره و اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد، تسبیح سبز رنگی بود که خودم به کامران هدیه داده بودم.
    چیزهای دیگه هم داخلش بود، از جمله: یک کتاب، یک گردنبند با پلاک مثلثی شکل و زنجیر که به نظرم عتیقه بود، یک دفتر که معلوم بود خیلی قدیمیه! کتاب ور برداشتم، اسمش به نظرم خیلی آشنا بود " پر پرواز" یه رمان بود.
    چند صفحه اولش رو که ورق زدم، یادم اومد چند سال پیش، توی شمال داستانش رو خونده بودم و دلم برای مرد داستان خیلی سوخته بود و خدا رو شکر کرده بودم که حقیقی نبوده.
    با خودم فکر کردم که این کتاب چه ربطی به من و بخشش پدر و مادرم داره و یادم افتاد شبی که کتاب رو می خوندم لیلی بهم گفت، کامران کتاب رو به خاطر عکس روی جلدش خریده، از ملاقات با مادرم گفت و اینکه مادرم، گردنبندی شبیه اون گردنبند روی جلد کتاب رو داشته!
    با هیجان گردنبند رو برداشته و متوجه شدم که باز می شه، فورا بازش کردم، دو تا مثلث وقتی باز شد به شکل پروانه در آمد، درست مثل همون که روی جلد کتاب بود. توی مثلث ها که بال پروانه بود، دو تا عکس قرار داشت، یکی بچگی من بود و دیگری جوانی کامران.
    فکری به ذهنم خطور کرد، بی شک کتاب رو خود کامران نوشته بود، به اسم نویسنده نگاه کردم فقط دو حرف (و.خ) نوشته شده بود، گویا نمی خواسته شناخته بشه. کتاب رو، ورق زدم، وسط کتاب یه ورق تا شده قرار داشت، برداشته و با اشتیاق شروع به خواندن کردم، از طرف کامران بود.
    به نام خدا
    پروانه عزیزم، حتم دارم وقتی این نامه رو می خونی، تمام وجودت پر از نفرت نسبت به منه و برای رفع این نفرت من هیچ دفاعی از خودم ندارم! بهت حق می دم، اما باور کن همه اش به خاطر خودت و محفوظ ماندن از خطر برای اینکه آسیبی بهت نرسه بوده. در تمام این سالها، ترسی که مادرت بعد از هشت سال دوری از من و درست زمانی که دو هفته به مرگش باقی مونده بود به سراغم آمد و ازش سخن گفت و آن ترس شد دلیل موجه غیبتش از زندگی من که عاشقانه دوستش داشتم، با من بوده و هست.
    حتی الان که به خاطر ازدواجت با فرزاد مجبور هستم، پرده از راز وجودت بردارم، این ترس لحظه ای منو رها نمی کنه. فاش کردن این راز مخصوصا برای اون عفریته ای که به زندگی بچه های خودش هم رحم نمی کنه کار خطرناکیه، اما چاره ای نیست. کاش با فرزاد ازدواج نمی کردی، تا من مجبور به انجام چنین ریسکی نمی شدم. باور کن از اینکه تو از من متنفر باشی بیمی ندارم، تمام ترسم از لیلی و تاثیرات او در زندگی تو عزیز دل منه.
    تنها چیز که می تونه اون عفریته رو سر جاش بشونه و تو رو از خطر حفظ کنه، فاش شدن همه چیز توسط سیناست.
    امیدوارم فکر نکنی من مرد شل و بی اداده ای بودم، نه، من خیلی چیز ها دیدم و چشمم ترسیده به خاطر تو، بهرام و بهنام. اگه سینا دیر اقدام نکنه و اون عفریته رو رسوا کنه، دیگه خیالم از بابت تو و زندگیت در کنار فرزاد راحت می شه چون من به عشق فرزاد نسبت به تو ایمان دارم.
    سالها از ترس نفوذ و بدجنس بودن لیلی که هر کاری می خواست می کرد، از در آغوش کشیدن تو که تنها یادگار عشق و زندگی من بودی محروم ماندم.
    سالها حسرت سیر دیدن تو که بعد از مادرت عزیزترین فرد زندگیم بودی بر دلم ماند، اما بدان که خیلی دوستت دارم.نامه که تمام شد متوجه شدم اشک تمام صورتم را گرفته، دلم برای کامران می سوخت. یعنی توی این همه سال از ترس کسی که باهاش زندگی می کرده، هویت خودش و منو پنهان کرده بود. پس اون عفریته ای که دایی سینای مهربون منو نابود کرد، لیلی بود.
    نمی فهمیدم نفرت لیلی از کامران و مادر من، چه ربطی به سینای بیچاره داشته. نامه رو وباره خواندم و سر جاش گذاشتم، کتاب رو باز ورق زدم شاید چیزی پیدا کنم اما چیی نبود ناامیدانه خواستم کتاب رو ببندم که ر صفحه آخر متوجه نوشته ای شدم که باز هم به خط کامران بود با این مظمون:
    پروانه جان! مادرت مترجم شرکت من بود، هر روز می دیدمش و خیلی زود فهمیدم که عاشقش شده ام. در حالیکه هنوز مراحل طلاق از لیلی انجام نشده بود، از او خواستگاری کردم و مادرت هم فورا قبول کرد، تنها شرط او برای ازدواج با من این بود که چیزی در رابطه با گذشته اش نپرسم و منم که خیلی عاشقش بودم و گذشته اش برام اهمیتی نداشت قبول کردم. کل زندگی ما سه ماه طول کشید اما توی همون مدت به اندازه یک عمر خوشبخت بودم، سه ماه خیلی کوتاه، اما خاطراتش آنقدر زیاد بود که عمری باهاش زندگی کردم.
    من اون زن رو می پرستیدم و فکر می کردم اونم منو دوست داره ولی اشتباه می کردم، البته نه به خاطر اینکه ناگهان غیبش زد چون بعد از مرگش دفتری پیدا کردم که فهمیدم اون عاشق من نبوده، عاشق صورتم بوده و به همین خاطر باهام ازدواج کرده. اون کس دیگه ای رو دوست داشته که فوق العاده شبیه من بوده، حقیقت خیلی تلخ بود، سالهاست که به اون مرد حسادت می کنم.
    حتی خودم رو به اسم اون به تو معرفی کردم (وثوق) نویسنده این کتاب هم وثوق بوده. وقتی این کتاب و خوندم، از قضاوت ناعادلانه ای که در مورد مادرت شده بود، دلم به درد اومد و تصمیم گرفتم باهاش روبرو شده و حقیقت رو بهش بگم و دفتری که مادرت نوشته بود و بعد از مرگش دیدم به دست وثوق برسانم، اما نه قدرت رو به رو شدن با او را داشتم و نه عمرم کفاف این کار را می دهد.
    بنابراین از تو خواهش می کنم، به دیدنش بری و دفتری را که برایت گذاشته ام به دستش برسانی و بخواهی پایان داستان را تغییر دهد. ازت خواهش می کنم به خاطر مادرت اینکار را بکن، چون اونم ندگی خوبی رو سپری نکرد و بلاهایی که سرش اومد حقش نبود.
    ازت ممنونم ( کامران یا وثوق تو)


 
صفحه 14 از 14 نخستنخست ... 4121314

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

کاربران خواننده این موضوع : 0

فعالیت :(نمایش - خوانندگان)

There are no names to display.

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  

اکنون ساعت 11:44 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.

Powered by vBulletin® Version 4.2.0
Copyright © 2014 vBulletin Solutions, Inc. All rights reserved.
Content Relevant URLs by vBSEO